گیل نگاه:اهالی شهر باران یادشان هست آن شب ها را که وقتی باران می بارید تمام عشقمان این بود که بخزیم زیر لحاف چهل تکه مان و خیره شویم به آسمان گر گرفته و گوشمان یکی شود با برخورد شلاقی قطرات درشت باران بر سقف خانه های ویلایی مان. آن روزها که هنوز رشت ، شهری کوچک بود و لقب «کلانشهر» را با خود یدک نمی کشید. آن روزها که به وقت باران تمام عشقمان خواب های شبانه مان بود با صدای سیل آسای باران. خیالمان پر می کشید به کوچه های عاشقی و با حظی وافر پلک هایمان سنگین می شد و بی دغدغه به خوابی شیرین فرو می رفتیم. غممان هم نبود که کوچه مان تبدیل به آبگیر می شود و شهرمان استخر. همان شب هایی که مجبور نبودیم از ترس چشمان وقیح نامحرم پنجره های خانه مان را با هزار پرده و پارچه بپوشانیم و می توانستیم از دریچه به بیرون باز شده اتاقمان ، آسمان سیاه را ببینیم که چگونه غرش می کند و برقش را می اندازد بر خیابان های باریک و کوچه های تنگ شهرمان و ما هم در همان حالت خواب و بیداری به فکر عاشقان مانده در راه و گیرافتاده زیر باران می افتادیم و داستان های پدربزرگ ها و مادربزرگ ها که برایمان قصه سرمی دادند از جنون ها و بهم رسیدن ها. اما زمانی که خواستیم بزرگ شویم ، یعنی خواستیم شهرمان بزرگ شود، نه دیگر پدربزرگ و مادربزرگی حوصله داشت برای قصه گفتن و نه داستانی نوشته شد برای سردادن. دیگر رعد و برق و خشم آسمان را نمی توانستیم از پشت پرده های ضخیم اتاق خوابمان ببینیم، از بس که آپارتمان سر برآورد از پشت هم. دیگر درخت خانه همسایه وجود نداشت که خم شدنش را ببینیم زیر طوفان باران زا و... صدای زوزه مانند طبیعت را بشنویم از لابلای شاخ و برگ درختان. دیگر خانه هایمان سقف نداشت تا با صدای باران به خواب برویم. دیگر می ترسیدیم از باران. از بس که صبح ها بیدار می شدیم و خانه را در محاصره آب های بالاآمده از فاضلاب می دیدیم. آخر! آن فاضلاب های قدیمی ظرفیت آن همه آپارتمان یکجا سبز شده را نداشت. هرچقدر هم هر ماه و هر سال می آمدند و به هر بهانه ای کوچه و خیابان هایمان را می کندند باز توفیری نداشت و شهر می شد خندق بلا. وقتی از باران ترسیدیم فهمیدیم یک چیزی در شهر کوچک ما درحال تغییر است. شهر ما دیگر کوچک نبود. کلانشهر بود. دورتادورش را خیابان های سه بانده زدند و نامش را گذاشتند کمربندی. آسفالتی که بر جنازه درختان و مزارع و شالیزارها کشیده شده بود. راهی که می بایست مفری برای رهایی باشد و کاستن از شلوغی شهر... اما خودش گرفتار ترافیک شد... ترافیک هم محصول بزرگ شدن بی حساب و کتاب بود. رشت ، خوب بود آن روزهایی که باران آدم ها را به خواب می برد. رشت خسته کننده شد آن روزهایی که باران ترسناک شد. گفتند کلانشهر شدن خوب است. مراسم برگزار کردند و به جشن نشستند و روبان پاره کردند. گفتند بودجه می آید و شهر مدرن می شود. بودجه آمد اما شهر مدرن نشد. خیابان پشت خیابان احداث شد اما ترافیک هم سنگین تر شد. خانه های ویلایی جایشان را به آپارتمان دادند. اولش دو طبقه و سه طبقه و بعدهم مجوز آمد که می توان تا چندین طبقه هم بالا برد. حال مانده ورود آسمان خراش ها به شهر. اما حاصل این پیشرفت ساختمانی ، شد افزایش جمعیت. یا شاید هم افزایش جمعیت ، حاصلش شد افزایش طبقات در ساختمان ها. دیگر هر خانواده ای صاحب حداقل یک خودرو شد. هر شهروندی صاحب یک موبایل. اما بیکاری و طلاق و دغدغه هم عین وصله پینه های جامه مندرس شد نماد این جامعه تشنه توسعه. رشت ، به نام توسعه ، فقط بزرگ شد. همانطور که تهران هیولا شد. روستایی بی درو پیکر و نامنظم. رشت هم اگرچه سرعت بزرگ شدنش کمتر است از سایر شهرهای دیگر اما بی هوا دارد رشد می کند. قاعده ندارد. دارد هویتش را هم از دست می دهد. قصد سیاه نمایی ندارم. رشت هنوز چیزهای خوب زیادی دارد که خیلی از شهرها ندارند. اما اگر نجنبیم و همین فرمان را در پیش گیریم شاید دیگر دیر شود. راستش دلم برای شهر بچگی هایم تنگ شده است. شهری که آپارتمان نداشت. شهری که خیابان هایش خلوت بود. شهری که جای خوبی بود برای تمدد اعصاب. شهری که دغدغه کم داشت. شاید پول نداشت. شاید بزرگ نبود. شاید توسعه یافته نبود. اما آسوده بود. خیابان هایش زخم خورده نبود. خانه هایش بی هویت نبود. مردمانش به یک اصل سخت معتقد بودند؛ آسوده زیستن و شاد بودن. اما وقتی باران می بارد و نتوانی از ضربات موسیقی مانند وحشی گونه اش بر سقف حلبی خانه ات لذت ببری و وقتی پنجره آپارتمانت را باز می کنی یک طرف آپارتمان همسایه را می بینی و طرف دیگر ساختمان غول پیکر بانک را که نمی گذارد درخشش ترسناک رعد و برق را به نظاره بنشینی می فهمی که دلت تنگ شده است. می فهمی که یک چیز شهرت عوض شده است. حال در این روزها که همه دلمشغول سفر رییس جمهور عزیزمان به استان هستند و هرکس از خواسته اش می گوید من هم می خواهم از خواسته خود بگویم. شاید عجیب باشد. همه از رییس جمهور می خواهند که شهرشان بزرگ تر شود. یعنی به زعمشان توسعه یافته تر شود. اما من با آنکه دل در گرو توسعه شهرم دارم از رییس جمهور عزیزم می خواهم با شرایط فعلی کاری کند که من دوباره بتوانم صدای فرود قطرات باران را بر سقف کهنه حلبی خانه ام بشنوم و با آن به خواب بروم و از هیچ چیز نترسم...   گیل نگاه: انتشار اخبار و یادداشت های دریافتی به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت انجام رسالت مطبوعاتی و احترام به مخاطبان منتشر می شود.

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code