احسان ابراهیمی 4 اردیبهشت 94 ساعت 10:06 صبح در دفتر کارم داشتم های بای با چای می خوردم که... آقای ... آمد توی دفتر و گفت: «...» گفتم: «پس بالاخره رفتی مجلس و صحبت کردی؟» گفت: «...» خیلی تعجب کردم! از این پسرک خاطره نویس پرسیدم: «تو چرا هر چی آقای ... حرف می زنه توی خاطرات پوشش نمی دی؟» گفت: «آقای روحانی من دیگه از ایشون چیزی نمی نویسم.» پرسیدم: «چرا آخه؟ چی کار کرده طفلک؟» آقای ... پرسید: «...» گفتم: «پسر جون زشته این طوری! خارج از ادبه. حتی اسمش رو هم پوشش نمی دی.» پسرک گفت: «نوموخوام!» گفتم: «اسمش رو لااقل بنویس مردم بدونن راجع به کی حرف می زنیم.» پسرک گفت: «نو- مو- خوام!» گفتم: «تو رو خدا! به خاطر من! فقط یه بار!» گفت: «باشه. فقط به خاطر شما.» گفتم: «آخیش... خوانندگان عزیز! در خدمت آقای رحمانی فضلی، وزیر محترم کشور هستیم. پسر جون حالا چرا باهاش قهر کردی؟» گفت: «قهر نکردم. ولی ایشون امروز رفته مجلس راجع به پول های کثیف توضیح بده، رسما همه چیز رو انداخته گردن رسانه ها! اصلا تقصیر ماست که راجع به فعالیت های ایشون خبر کار می کنیم. من اگه توی مطبوعات کاره ای بودم، می گفتم از این به بعد نه توی نشست شون کسی بره، نه خبری از ایشون کار بشه!» آقای ... گفت: «...» گفتم: «آره! مثل اینکه خیلی از دستت عصبانیه! پسر جون؟ حالا چی کار کنه که شما راضی بشید؟» پسرک گفت: «ایشون حالا که این قدر دست به عذرخواهیشون خوبه از نمایندگان مجلس عذر خواستن، از مطبوعاتی ها هم عذر بخوان و بگن که اعترافات شون راجع به مطبوعات تحت فشار بوده و اعتبار نداره!» گفتم: «حالا یه چیزی گفته دیگه. بی خیال شو.» گفت: «چی چی رو یه چیزی گفته؟ همیشه همینه دیگه! خودتون یه چیزی می گید، ما منتشر می کنیم، بعد تکذیب می کنید، اون وقت ما رو به جرم نشر اکاذیب توقیف می کنن!» گفتم: «نگران نباش پسرم. اگه بلایی سر مطبوعات بیاد، خودمون حمایت می کنیم.» پسرک زد زیر خنده و گفت: «نه تو رو خدا راضی به زحمت نیستیم. سر چندتا روزنامه قبلی هم خیلی توی زحمت افتادید. دو دقیقه اومدیم رأی به شما بدیم و پاستور رو تحویل تون بدیم، همش در حال دفاع از مطبوعات بودید!» دیدم پسرک امروز از دنده چپ بلند شده. این بود که گفتم: «پسرم شما برو دو روز استراحت کن، خودم می نویسم.» ساعت 17:54 عصر داشتم برمی گشتم منزل که دیدم گروهی جلوی پاستور جمع شده اند و یک درخت هم بین شان است که با او حرف می زنند. تعجب کردم. جلوتر که رفتم دیدم درخت نیست، انسان است ولی موهایش را شبیه درخت درست کرده. پرسیدم: «این بابا کیه برداشتید آوردید اینجا؟» گفتند: «نمی شناسید آقای روحانی؟ والدراما! بازیکن سابق تیم ملی کلمبیا.» پرسیدم: «توریسته؟ اومده واسه گردش؟» گفتند: «خیر! ما آوردیمش برای اعتراض.» باز پرسیدم: «اعتراض؟ اعتراض به چی؟» گفتند: «اعتراض به فرهنگ منحط اپیلاسیون که لژهای فراماسونری اون رو به کشور ما آوردن!» گفتم: «دوستان فکر کنم اشتباه به عرض تون رسوندن. اپیلاسیون یه نوعی از اصلاحه ها! اصلاح و تمیزی و بهداشت هم به شدت توصیه شده!» گفتند: «کسی به اپیلاسیون توصیه نکرده! اپیلاسیون مظهر فرهنگ کثیف غربه! تازه اپیلاسیون از مشتقات «اصلاحات» آمریکاییه که توسط عده ای فریب خورده در کشور ما اجرا می شد و بقایای اونها هنوز در دولت هستن. ما از بیخ با اصلاحات مخالفیم!» گفتم: «ببخشید شما قاشقی که باهاش غذا می خوری از کجا اومده؟» گفتند: «غرب!» گفتم: «پس برای چی باهاش غذا می خورید؟ اون اشکال نداره؟» وقایع نگار 4 اردیبهشت 94: 1. وزیر کشور همه چیز راجع به پول های کثیف را گردن رسانه ها انداخت: «به نمایندگی از رسانه ها از شما نمایندگان عذرخواهی می کنم.» 2. اعتراض خودجوش (!) عده ای به «اپیلاسیون»!!
به اشتراک بگذارید:
برچسب‎ها : یادداشت

نظر شما:

security code