گفت‌و‌گوی گیل نگاه با مقصود فراستخواه درباره اسلامی کردن علوم انسانی:
۱۳۹۴/۰۹/۱۸ ۰۹:۳۰ چاپ
گیل نگاه / گروه سیاسی: مقصود فراستخواه دکترای برنامه ریزی توسعه آموزش عالی دارد، استاد دانشگاه های تهران، شهید بهشتی و علامه طباطبایی است و نویسنده چندین کتاب در بررسی و مطالعه وضعیت دانشگاه و  آموزش عالی و نیز در مقایسه اندیشه دینی و غیر دینی باقی گذاشته که مهم ترین آن «دین،خرد،دانش» و «سرگذشت و سوانح دانشگاه» است. فراستخواه که به گفته خود مدت کوتاهی در حوزه علمیه پیش از انقلاب درس خوانده، از لزوم تمایز علوم انسانی از علوم دینی سخن می گوید و از طرف دیگر بر ضرورت دست نیانداختن و عدم قیمومت دولت بر نهاد دانشگاه و عرصه علم و دانش تاکید می کند. به بهانه طرح دوباره موضوع اسلامی کردن علوم انسانی در دانشگاه ها و حتی مدارس، چند کلامی با این جامعه شناس نام آشنای ایرانی صحبت کردیم.   از این جا شروع کنیم که آیا تاکید بر تغییر و دگرگونی علوم انسانی ضرورتی دارد ؟ این از طغیان حسّ تصاحب بر جامعه است که همه چیز را اصرار داریم چنان کنیم که خودمان می خواهیم، از جمله علم را. بله تغییر لازم است، اما این تغییر ماست و نه تغییر علم. علوم انسانی و اجتماعی به معنای جهان شمول و آزاد و چالاک و نقاد هستند که نشان می دهند ما باید چه تغییرات عقلانی و آزموده شده در نگاه ها و رفتارهای مان بدهیم و زندگی مان را چگونه برگزار کنیم. نه اینکه ما بخواهیم ماهیت آن ها را تغییر بدهیم و رام ایدئولوژی شان بخواهیم. مگر علوم ابزار دستند که بخواهیم هرگونه دلمان بخواهد تغییرشان بدهیم. علوم انسانی مانند فلسفه، روان شناسی،جامعه شناسی، حقوق، علوم سیاسی، هنر، اقتصاد و مدیریت، چشمی برای دیدن و ذهنی برای اندیشیدن و آزمودن هستند. ای کاش آن ها که سالهاست در این سرزمین با انواع دستاویز مثل اسلامی سازی یا بومی سازی می خواهند این چشمان بینا آزادانه نبینند و نیازمایند و به تعبیری این آیینه ها راست نشان ندهند، خود را بشکنند که آینه شکستن خطاست! ما به جای پروژه تغییر علوم انسانی و اجتماعی به پروژه  آزادسازی علوم انسانی و اجتماعی و حمایت از چالاکی و چند صدایی بودن و تراز جهانی بودن  آن ها نیاز داریم. بگذاریم علم، همان «علم» (Science) باشد. نه شیر بی یال و دم و اشکم. بگذاریم این علوم، سرشت اکتشافی و انتقادی و رهایی بخش خود را داشته باشند و جامعه پر مشکل ما را در جهت تغییر و توسعه راهنمایی کنند. علم را خدمتکار سیستم های رسمی ایدئولوژیک نخواهیم و انتظار نداشته باشیم علم به مقبولات و مسلمات ما تمکین بدهد. واقعیت این است که برخی از آقایان علم را از آلات مشترکه محسوب می کنند. در حالی که علم اصلا آلت و ابزار نیست. علم نور و روشنی است. آقایان می خواهند علوم انسانی به فرهنگ، سیاست و دیانت تقلیل پیدا بکند که این امکان پذیر نیست و اگر هم چنین چیزی اتفاق بیفتد این دیگر علم نیست بلکه «شبه علم» و «ناعلم» است.   اساسا علوم انسانی کنونی در ایران مشکل دارد؟ دو دیدگاه جدی در این باب وجود دارد. یکی می گوید مشکل علوم انسانی در طرف تولید و عرضه آن است و دیگری مشکل را در طرف کاربرد و تقاضای آن می بیند. دیدگاه نخست بر آن است که ما با وضعی که داریم نمی توانیم این علوم را تولید و عرضه بکنیم. چون تفکر عقلانی و تحلیلی و ذهن علمی نداریم یا کم داریم. چون امتناع از عقل و گریز از عقل و بلکه ستیز با عقل داریم. چون معرفت دینی بر سایر ساحات معرفتی ما غلبه کرده است و عقیده مهم تر از آزمون شده است و مانند آن. اما دیدگاه دوم، مشکل را در این می بیند که اصلا ساختارهای ما نیازی به علوم انسانی و اجتماعی احساس نمی کنند. ساخت تصمیم گیری اجتماعی ما، مستقل از علوم اجتماعی است. در غرب، ساخت زندگی و دولت و فرایندهای اجتماعی و مناسبات تولید و اقتصاد به گونه ای بود که بدون علوم انسانی و اجتماعی کارشان سامان نمی گرفت. اما برای ما که تصمیم گیری و حکم رانی را به شیوه سنتی و نهایتا بر مبنای ایدئولوژی دولتی می خواهیم چه نیازی به علوم انسانی و اجتماعی آزاد و انتقادی و آزمون گر؟ علوم انسانی و اجتماعی برای ما جنبه حاشیه ای و ابزاری دارد. آنها را همچون خدمتکار می خواهیم نه چشم بینا و مغز متفکر و راهنما.   عده ای هم می گویند ساختار آموزشی و پژوهشی علوم انسانی در ایران مشکل دارد، برای نمونه متناسب با نیازهای کاربردی نیست و ... بله ما در کلاسهای مان ، کتابهای مان و پایان نامه ها و تحقیقات مان روز و شب با این معضل درگیر هستیم، اما این مساله ای است مربوط به آکادمیا و اجتماع علمی. در این خصوص به عنوان کمترین فرد از دنیای درس و بحث علمی و دانشگاهی تصور می کنم دولت باید علوم انسانی و اجتماعی و اصحاب آن را به حال خود آزاد بگذارد و به جای قیمومت و مداخله گری، نقش حمایتی بر عهده بگیرد. اصحاب علوم اجتماعی و انسانی خود با گفت و گوهای درونی و آکادمیک و اجتماعات علمی و حرفه ای مستقل و آزاد قادر هستند از پس تمام مشکلات شان بربیایند، مثلا می توانند نحوه آموزش ها، شیوه های یاددهی وی ادگیری و برنامه های درسی شان را متحول کنند، ساختار رشته ها و میان رشته ها را با نیازهای متحول زندگی و جهان اجتماعی و اقتصادی، روزآمد و متناسب سازند، از روش های تحقیق کارآمد تر و دقیقتر و کیفی تری استفاده کنند، نظریه پردازی و زمینه کاوی کنند، تعاملات علمی خود را در سطح ملی و بین المللی بسط دهند، در تولید دانش جهانی سهیم شوند و مانند آن.   اما چگونه می توان به این جا رسید؟ این کارها جز با اقتباس از تجارب جهانی و با روحیات انتقادی و خلاقیت قابل رفع و رجوع نیستند و اول شرط آن است که قدرت سیاسی و ایدئولوژی رسمی و مذهبی از پیش پای علم ورزی کنار برود و در محتوای کار آن مداخله نورزد. علوم انسانی و اجتماعی، سرشت انتقادی دارند. برخلاف علوم طبیعی که با اشیاء مادی سر و کار دارند، آن ها از مساله های پیچیده عالم انسانی و رفتار اجتماعی بحث می کنند و با مفاهیم مورد اختلاف مثل حق و حقوق، زیبایی، حقیقت، صدق، ارزش، معنا، اختیار و قدرت درگیر هستند. شرط اول برای داشتن علوم انسانی و اجتماعی مطلوب و کارآمد و راهنما، استقلال دانشگاهی و آزادی علمی و کثرت پذیری و جدایی میان علم و دین و نیز تفکیک میان علم و دولت است. مقصود-فراستخواه2   در این سال ها که بر تغییر علوم انسانی اسلامی تاکید شده است، دانشگاه و جامعه علمی تا چه میزان به این مفهوم روی خوش نشان داده اند؟ اسلامی سازی از اول انقلاب، گفتمانی ایدئولوژیک و سیاسی و دولتی بود. یعنی نه تنها از متن جامعه مستقل علمی و دانشگاهی ما برنخاست بلکه حتی زندگی سنتی اسلامی مان نیز انصافا در طبیعت خود و بدون مداخلات ایدئولوژی و سیاست، اصراری بر مداخله در کار علوم و دانشمندان نداشت. این گروه های سیاسی وابسته به دولت بودند که از آغاز انقلاب فرهنگی این بحث ایدئولوژیک را راه انداختند و سپس به صورت پروژه اقتدارگرایانه دولتی پیش بردند. اکنون این گفتمان مسلط، مستظهر به بودجه عمومی و پروپاگاندا و تبلیغات انحصاری و منابع قدرت و تصمیم گیری است، پشت گرم به پوپولیسم شده است، پس فهمیدنی است که بتواند افراد و گروه ها و طیف هایی از دانشگاه و فرهنگ را نیز جذب خود کند. قابل درک است در دانشگاه هایی که مدیریت آن و گزینش ها و عمده اختیارات در دست حکومت و گروه های جانبدار آن است، و در جامعه ای که سیاست هایش روز به روز طبقه متوسط را هرچه بیشتر به سمت ضعف و زوال می کشد، کسانی برای بهره مندی از انواع مزایا مانند ورود به قدرت، گرفتن پست، استفاده از انواع مزایا و بودجه ها و رانت ها ترجیح بدهند در مقابل این تبلیغات و تصرفات، سکوت یا مماشات کنند و حتی تظاهر و همراهی نشان دهند. اما هم دانشگاهیان علم شناس و هم آگاهان مستقل دین شناس، به طور معمول می دانند که قلمرو علم و دین از هم جداست. این دو مبادی و روش ها و زبان و اهداف متفاوت دارند. اسلامی سازی علوم انسانی و اجتماعی نه ممکن است و نه مطلوب. این را هر عقل سلیم می فهمد. دانشگاهیان مستقل و حتی دانشگاهیان مستقل مومن، با این فهم عمومی و عرفی آشنا هستند، هر چند در شرایط کنونی اینان عملا به حاشیه رانده می شوند و حتی حذف می شوند، مهاجرت به بیرون و یا درون می کنند  و یا منتظر بازنشستگی و مبتلا به محدودیت ها در راه چاپ مقالات و کتب خویش و سایر مخاطرات هستند. اما امروز حتی تمدن دوره اسلامی ما نیز به زکریای رازی و خیام و ابن مسکویه شناخته می شود که در دوران خود صدای نقد و خردورزی بودند و دگرگونه می اندیشیدند .   آیا نمونه ای از تلاش برای تغییر ماهیت علوم انسانی، در کشورهای دیگر هم وجود داشته یا دارد؟ کار ناراست و غیر منطقی هرجا هم صورت بگیرد، به صرف انجام شدن، راست نمی شود. خصوصا با این موج پوپولیسم سیاسی که در این جا و آن جا بر پویش حقوق بشر و دمکراسی و تحول خواهی گروه های اجتماعی سایه انداز شده است. بعید نیست در برخی کشورهای اسلامی برای نمونه مصر یا مالزی نیز افکاری جولان بدهند که مرز میان دو قلمرو علم و دین را خلط می کنند. اما ضابطه منطق تابع این امواج نمی شود و در آن اعماق جریان دارد. البته در این جا باید نکته بسیار مهمی را عرض کنم. اکنون خود دانشگاهیان آگاه نیز برحسب معمول می دانند که درک امروزی از علم با درک مغرورانه عصر روشنگری و حتی با درک مدرن نیمه اول قرن بیستم متفاوت است. علم نیز امروزه معرفتی ناب و یکسره عینی انگاشته نمی شود. علم در فضاهای  پارادایمی زندگی می کند. اما این پارادایم ها نیز طی فرایند درونزا و آزاد به وجود می آیند وت حول پیدا می کنند نه این که به صورت دستوری و از نهاد های مسلط بر علم و دانشمندان تحمیل شود. علوم انسانی و اجتماعی البته تافته ای جدا بافته نیستند و با زمینه ها و فرهنگ  ربط وثیقی دارند اما نه این که به فرهنگ و سیاست و دیانت تحویل شوند، نه این که خصوصیت های جهان شمول و انتقادی و تحلیلی و آزمونی خود را از دست دهند و بومی و اهلی شوند، تمایز آن ها با دین و الهیات از میان برود و بدتر از همه آلت دست ایدئولوژی سیاسی و دولتی شوند.   نقش آموزه های مذهبی در سیر تغییر و تحول علوم انسانی به چه صورت است؟ مداخله ایدئولوژی دولتی در محتوای علوم، کاری ناروا و زیانبار  است. نمونه اش در تاریخ قرون وسطای اروپا و در تاریخ خود ما مثلا در مدارس نظامیه و نیز در دوره معاصر در حکومت نازی ها و در شوروی  و کره شمالی و پاکستان تجربه شده است. اما اگر به میراث اسلامی علاقه داریم چرا به جای دخالت نهاد دین در محتوای علم،  نیاییم از سنت وقف اسلامی برای گسترش علم در جامعه استفاده کنیم که در گذشته از جمله زمینه های مشارکت مردمی و مدنی در تاسیس مدارس و تامین مخارج آن بود. ابن خلدون در مقدمه خود، وقف را یکی از مهمترین پشتوانه­های مالی مدارسی دانسته است که در آنجا تدریس می کرد. در حال حاضر، تنوع منابع اعتباری دانشگاه­ها و کاهش وابستگی مالی آن­ها به بودجه دولتی یک ضرورت است و از جمله ساز و کارهای موثر آن، مشارکت فعال بخش­های غیردولتی و خصوصی مستقل در سرمایه­گذاری برای تاسیس و تامین دانشگاه­هاست. طبیعی است هر چه اتکای مالی دانشگاه­ ها به دولت کمتر بشود پشتوانه­ های بیشتری برای استقلال آکادمیک، آزادی علمی و خودگردانی به دست می­آورند. سنت وقف در بسط  سرمایه­گذاری غیر دولتی در علوم خصوصا با این تلقی که جستجوی علم در تعالیم اسلامی ما فریضه­ای همگانی است و توسعه علم مورد نیاز برای جامعه، وجوب کفایی دارد، می­تواند نمونه ای از کمک سازنده ایمان و فرهنگ دینی به گسترش علوم باشد. ما به جای الهام گرفتن از ظرفیت های مثبت میراث اسلامی خود، به روشهایی متوسل می شویم که حتی با روح ایمان مغایرت دارد. علتش انحطاط اخلاقی وفکری  و غلبه سیاست بر دیانت است. نمونه اش گزینش سیاسی و ایدئولوژیک استاد و دانشجوست که نه تنها با منطق عرفی و حقوق بشری منافات دارد، موجب ارتکاب به عمل حرام تجسس نیز می شود.  چرا مثلا به جای این نوع فقه دولتی، نمی آییم از فرهنگ و سنتهای مفید ومردمی در تاریخ اسلامی الهام بگیریم. به عنوان مورد مثالی از  سنتهای مردمی در فرهنگ دوره اسلامی، رحله­های علمی (مسافرت­های طولانی با هدف­های تحقیقاتی) را درنظر بیاورید. مسعودی برای تدوین کتاب تاریخ خود از بغداد تا سوریه، فلسطین، عربستان، زنگبار، ایران، آسیای مرکزی، هند و دریای چین مسافرت کرد. ابوریحان تا هند رفت و با آموختن زبان­های بومی آن­جا، "تحقیق ماللهند" خود را نوشت. سفرنامه ناصرخسرو و ابن بطوطه، گواه دیگری از سفرهای طولانی دانشمندان دوره اسلامی هستند. چرا این سنت به علاوه تعالیمی همچون «اطلبوا العلم و لو بالصین» و «خذوا الحکمه و لو من المشرکین» و نظائر آن  الهام بخش روح تعامل علمی بین­المللی و سفرهای مطالعاتی و ارتباطات و مراودات و رفت و آمدهای آزاد اصحاب علوم انسانی و اجتماعی ایران در سطح  جهان  نشود که متاسفانه امروزه به دلیل سیطره سیاست بر علم، و به سبب تنش زایی هایی که به راه افتاده است لطمه های جبران ناپذیری می بیند. پس ریگی در کفش ماست و موشی در انبان معرفت دینی ما لانه کرده است. بیایند به خاطر اسلام هم که شده باشد از داعیه اسلامی کردن علوم انسانی و اجتماعی دست بردارند و به جای آن بگذارند دین و علم هر یک در قلمرو مستقل خود کار کنند. دریغ و درد که به جای بهره گرفتن نجیبانه و آزادمنشانه از گوهر دین و ایمان در راه توسعه و اعتلای علوم، سیل بهره برداری های سیاسی و ایدئولوژیک از دین، آن هم به شکل دولتی اش، به راه افتاده است و دستاویزی برای دخالت ناروای حکومت در محتوا و کار و بار علوم انسانی و اجتماعی شده است و اصرار عجیبی دارد که  این علوم جفادیده را از خصوصیت های جهان شمول تهی کند، از شکاکیت نهادینه و از روح چالاکی و نقد و پرسش و اکتشاف و  آزمون گری آزاد و بی ملاحظه باز بدارد، تکثر در مفاهیم و نظریه های آن را برنتابد، روش مندی و ضابطه مندی و هنجارهای مستقل علمی را در آن برهم زند، خدشه به اعتبار و رَوایی درونی آن زند و  کارآیی و اثربخشی بیرونی اش را مخدوش کند.  

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code