برای «آیدین آغداشلو» که معلم است:
چاپ
Farzam Hosseyni 4گیل نگاه / سید فرزام حسینی * به «پیمان برنجی» که همواره آغداشلو را دوست داشته است پدرم هیچ وقت از زندگی لذت نبرد، حتی در کودکی اش، آن طور که خودش می گفت. نشد، نگذاشتند، نتوانست. هیچ وقت خوشیِ زندگی را ندید، دقایقی را فقط به یاد می آورد که در آن ها خوش بود و فارغ می شد از درد، دقایقی اندک و قابلِ چشم پوشی در شُمارش. چه می شود کرد، سرنوشتِ هر کسی به شکلی رَقَم می خورد که خودش هم گاهی، دخیل نیست در شکل دادنش. پدرم همیشه اما با تمام این اوصاف، در برابرِ هجمهٔ بی امانِ مرگ، طرفدارِ زندگی بود و تا توانست از زندگی گفت و گفت، از آینده ای که شاید مالِ ما باشد، آینده ای که برای خودش چندان نامعلوم نبود و نویدش را همیشه می داد. دریغا اما که رفت و آینده را خوش یا ناخوش ندید و نمی بیند، آینده ای که پیشِ روی ماست و هر دَم به شکلی درمی آید، شکلی از میانِ اشکالِ زندگی که رنگی دارد عجیب، طعمی دارد گاهی تلخ و گاهی شیرین. و درِ این روزگارِ لامروت، همیشه بر یک پاشنه نمی چرخد و هر لحظه شعبده ای پیاده می کند، چه می شود کرد، همین است دیگر زندگی. از پدری که از زندگی لذت نبرد، من این را یاد گرفتم که همیشه هوادارِ زندگی باشم، زیرا که روشنایی زیباتر است، و اصلِ زندگی بر لذتِ زیبایی است. از میان این همه حرف و حرف، حرفِ عزیزی را آویزه گوش کرده ام، حرفی که تا تا عرصه عمل سخت به نظر می آید اما، راهی نیست جز این و اگر نشود زندگی تلخ تر می گذرد از همین که هست. من این حرفِ «آیدین آغداشلو» را همیشه به یاد می آورم از روزی که از زبانش شنیدم، تا همیشه: «از طولِ راهِ سفر –بخوانید زندگی- باید لذت بُرد، مقصد اهمیتی ندارد»(نقل به مضمون).   عَلاقه و عُلقه ام به آیدین آغداشلو بر اطرافیانم و آن ها که مرا می شناسند، پوشیده نیست، این علاقع را می توان از تعداد گفت و گوهایی که طی این چند سال با او داشته ام در باب مسائلِ مختلف و منتشر شده اند، دریافت. همیشه دنبالِ بهانه ای می گردم برای همکلام شدن با او، درباره هر چیز و هر کس، درباره هر اتفاق، حتی به بهانه دلتنگی. او همیشه پذیرا بوده و حرفی هم برای گفتن در خورجینش داشته، حرفی که نزد او مانده و فقط خودش از عهده بیانش برمی آید، حرف هایی دقیقا از جنسِ آیدین آغداشلو. با آن بیانِ شیوا و صدایِ گیرایش که حتی در روزمره ترین حرف ها هم، به قولِ بهرامِ بیضایی سُخنرانِ یکه ای است. چه وقتی از زمانه و روزگارِ ماضی می گوید و چه وقتی امروزِ روز را مرور می کند، وقتی می خواهد چیزی را به یاد بیاورد، مکثی می کند و بعد، آرام آرام کلمات را حساب شده بیان می کند، تصویر می سازد و تو را با خودش می بَرد به دهه های ماضی، توی کافه ها می گرداند، شکل حرف زدن آدم ها را نشانت می دهد و به اسمِ بعضی ها که می رسد، چشمش برق می زند، به «مهرداد صمدی» که می رسد شیفته وار از نبوغِ او می گوید، همان طوری که از «شمیم بهار». به «جلال آل احمد» که می رسد از شجاعت و صراحت می گوید، و دیگران و دیگران. دلبستگی عمیق آغداشلو به مقولهٔ تاریخ، تحسین برانگیز است، تاریخ هنر جهان و ایران را به دقت می شناسد و مرور می کند و از دلِ تاریخ، امروز را برایت به تصویر می کشدو آیدین آغداشلو بلد است چه طور حرف بزند، و مهم تر از آن، چه طور بنویسند، نثرِ آغداشلو در جُستارنویسی، یکی از بهترین هاست، با کلمات هم نوازش می کند و هم شلاق می زند، هنوز برخی از مقالاتش در دهه های ماضی اسم و رسمی دارند و در تاریخِ مطبوعات ما مثال زدنی اند.   حالا وقتِ خاطره بازی نیست، با خاطره کاری ندارم، قصدش را هم نداشتم که خاطره تعریف کنم، چه اهمیتی دارد خاطراتِ من در مواجهه با آغداشلو؟ به درد چه کسی می خورد این خاطرات؟ آغداشلو، همان جایی ایستاده که باید باشد، همان کارهایی را کرده که باید بکند. اما به یاد می آورم یک بعدازظهرِ بهمن ماهِ دو سالِ پیش را که با دوستِ تازه مهاجرت کرده ام، «کاوه جلالی» به خانه ی عزیز و بزرگِ از دست رفته «محمدعلی سپانلو» می رفتیم و قرار بود آغداشلو بیاید و ما، گفت و گویی دو نفره را ترتیب بدهیم با آن ها، سپانلو حالِ خوبی نداشت، بیماری امانش را بُریده بود. به یاد می آورم آن بعدازظهرِ زمستانی را که آغداشلو آمد و سنگِ تمام گذاشت برای رفیقِ شفیقِ سال های دورش، برای سپانلو، گفت و گو را اساسا به جهتی دیگر بُرد، اما خاطره ساخت. خودش شروع کرد به سوال پرسیدن از سپانلو و یک سره در ستایشش سخن گفت، حال سپانلو خوب نبود، اما دیدم که در آن لحظات چشمانش چه برقی می زد وقتی با دوستی قدیمی همکلام می شد و ستایش می شنید. معرفت را من آن روز در کارِ آغداشلو یافتم، مرامی که انگار دیگر دوره اش گذشته است، اما آغداشلو به یادِ ما آورد که نه، ایستاده ایم هنوز بر همان عهدِ پیشین.   این چند خط را، همین چند کلمه را، بی هدف ننوشتن، بهانه ام اما، نه سالروزِ تولد آغداشلو است، و نه حتی بازگشتش به ایران پس از چندی دوری. خواستم یادی کرده باشم از مَردی که این روز ها دلگیر است و دلِ خوشی ندارد از روزگار، نقاشی که مورد هجمه های ناروا قرار گرفته است و تُهمت می شنود از اغیار. این چند خط را نوشتم به یادگار تا بگویم: نه آقای آغداشلویِ عزیز، همیشه که دَر، بر همین پاشنه نمی گردد، جشنوارهٔ زندگی، با همه تلخی و روزهایِ بدش، ادامه دارد و لحظه های زیبایی را رقم می زند و: «دونده رفت/ ندانم رسید یا نرسید/ بر این قیاس که آینده دیر می آید...». *روزنامه نگار
به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code