وحید میرزایی
می دانستیم آقای احمدی نژاد جامع العلوم است و در زمان ریاست جمهوری و 8 سال مهرورزی بدون درد و خونریزی، همه نوع تخصصی از مهندسی عمران و شهرسازی گرفته تا فیزیک (فیزیک 2، مبحث شناخت نور و آینه های مقعر و محدب) دارد اما دیگر فکرش را هم نمی کردیم در حوزه تخصصی طنزنویسی به خصوص حیطه بنده وارد شوند. اگر خاطر مبارک تان باشد بنده چند شماره در همین ستون طنز آزاد خواب هایم را برایتان تعریف کردم. در هفته ای که گذشت محمود احمدی نژاد همین یک تپه باقی مانده یعنی طنزنویسی را نیز فتح کرده و با ذکر خاطره ای در مورد یکی از خواب هایش که در مورد مدرک دکترایش بود، رسماً در حوزه طنزنویسی و تعبیرخواب ورود پیدا کرد. لذا این بار به جای خواب خودمان، یکی از خواب های آقای احمدی نژاد در مورد کاپشن خاص شان و دلیل استفاده مداوم از آن را از زبان خودشان  بیان می کنیم: پس از این که در سال 84از شهرداری تهران به ساختمان ریاست جمهوری در پاستور رفتم، مدام در ذهنم این درگیری بود که آیا نمی توانستم با پیراهن و بدون این کاپشن وارد پاستور شوم؟ چرا کتم را در  نمی آورم و آیا پوشیدن این کت کِرمی رنگ برای رویکرد شخصی ام بوده یا در مدیریت جهان و جراحی اقتصادی به یاری من خواهد آمد؟ گاهی وسط تابستان آن قدر گرمم می شد که حالت بهار انسان ها و عروج شان که همیشه در من وجود داشت، دچار گرمازدگی می شد. اما همچنان حتی موقع خواب هم کاپشن را در نمی آورم. همیشه این دغدغه در ذهن من وجود داشت واین سؤال ها را شب و روز از خودم می پرسیدم و وقتی جوابی برای آن پیدا نمی کردم خودم به خودم می گفتم: «من از شما سؤال می کنم؟ چرا کاپشنت رو درنمی آری؟» تا اینکه در سال 90 خوابی دیدم که این دغدغه ام را برطرف کرد. خواب دیدم با پژویی که آن زمان داشتم برای افتتاح یک جوی آب در یکی از روستاهای کشور راهی آنجا شدم. اسفندیار رحیم مشایی صندلی عقب نشسته بود. در کنار من هم یکی از سیاستمداران قدیمی ایران که البته نامش را نمی برم اما اهل رفسنجان است و هاشمی رفسنجانی نام دارد، نشسته بود. خواستم باب شوخی را با او بگشایم. گفتم: «آقا برید ببینید فرزندان شما دارند چیکار می کنند » اما جواب من را نداد. هیچ وقت جواب من را نمی دهد. ناگهان باران شدیدی گرفت و چند دقیقه بعد سیل وحشتناکی آمد. در عالم خواب فکر کردم دیگر هیچ امیدی به زنده ماندن ندارم. آن سیاستمدار کنار من در آب غرق شد و به سزای اعمالش رسید. در کمال تعجب کاپشنم مانند لاستیک غریق نجات عمل کرد و من روی آب ماندم. دوباره مسیرم را ادامه دادم. به تابلویی که با فلش رویش نوشته بود: «به سمت مسیر انحرافی» رسیدم. ناگهان اسفندیار از خود بی خود شد و یک دستگاه برش CNC از جیب بغلش در آورد و ماشین را از وسط قاچ کرد و خودش با نصفه ماشینی که در اختیار داشت وارد مسیر انحرافی شد. من فرمان را رها نمی کردم و همین طور کف آسفالت کیلومترها کشیده شدم تا اینکه بنزین ماشین تمام شد و ایستاد. در کمال بهت و ناباوری هیچ آسیبی به من نرسید چون کتم همچون سپر مانع از تماس بدنم با آسفالت شده بود. هاله نور وسط سرم را به سمت باک بنزین گرفتم تا پر شود و سپس هاله را پس از شارژ مجدد به سمت استارت گرفته تا ماشین روشن شود. به مسیرم ادامه دادم. در راه مردی را که چهره اش مشخص نبود از سر مهرورزی سوار کردم. احوالپرسی کردم و گفتم:«حال بهار انسان ها و عروجتون چطوره؟ از ساعت چند سیخ وایساتید کنار جاده؟ 4:45؟ 7:30؟ چند لامصب؟» ناغافل کلاهش را برداشت. دیدم «م.ه» است. گفتم:«شما اینجا چه می کنید؟ «م.ه» نیز مانند پدر عادت به جواب دادن به من ندارد. ناغافل دهانش را باز کرد. از دهانش آتش می زد بیرون. زبانه های آتشش را گرفت به سمت من. تقریباً یقین داشتم آتش، من و مواضعم را باهم خواهد سوزاند و هیچ آبی هم نیست که بریزم آنجا که می سوزد اما پس از چند دقیقه متوجه شدم کاپشنم همچون عایق سوزش مواضع دلیجان با دو سال ضمانت عمل کرده و حتی یک تاول هم نزده ام. کپسول اطفای حریق را که همیشه همراه دارم به سمت دهان «م.ه» گرفتم و اورا خاموش کردم تا به ملت شریف آسیبی نرساند. در همین حال نمی دانم از کجا سیل آمد و او را نیز همچون پدر غرق کرد. در همین لحظه از خواب پریدم و دیدم که نزدیک غروب است و من همین غروب را دوست دارم. پس از این خواب احساس کردم که کاپشنم در خدمت مدیریت جهان و مردم بوده و همین  باعث شد تا دغدغه 6  ساله ام برطرف شود.
به اشتراک بگذارید:
برچسب‎ها : یادداشت

نظر شما:

security code