[caption id="attachment_2364" align="alignnone" width="121"]farzam-hoseyni سید فرزام حسینی *[/caption] خبر را که شنیدم، از خانه زدم بیرون. زنگ زدم به «رسولِ رخشا»، تا مطمئن شوم، و شدم. با مرگِ سپانلو شوکه نشدم و شدم. نشدم چون می دانستم، حالش خوب نیست، چند سالی بود که بیماری از پا انداخته بودش و چند روزِ گذشته هم که در بیمارستان بستری بود و دکتر هم اُمیدی نداشت دیگر. شوکه شدم اما، چرا که سپانلو را همیشه حی و حاضر می پنداشتم و حتی هنوز هم، می پندارم. با مرگ نسبتی نداشت، سراسر عاشقِ زندگی بود، خودش می گفت. دلِ دیدنش را البته در چند ماه اخیر نداشتم، چهره اش تکیده شده بود و بدن اش رنجور. آنچه بدنِ ورزیده و چهره زیبای همیشگی اش روز به روز تحلیل می رفت. مرثیه ندارم، در مرگِ او مرثیه کارساز نیست، مرثیه نوشتن هم به مذاقش خوش نمی آمد، شعرش هم ستایش زندگی بود، پس چرا مرثیه بنویسم؟ سپانلو مثل شعر هایش –که این را یک بار به خودش گفتم و خوشش آمد- بُرشی از زندگی بود، از میانه ها آمده بود انگار، دُرُست وسطِ ماجرا وارده شده بود و وسطِ ماجرا هم از میانِ ما رفت. چه عُمری اما، پُر بار و خوش. هفتاد و پنج سال زندگیِ تمام، هفتاد و پنج سال که پنجاه و اندی اش در نوشتن گذشت و دیدن و یافتن. و آنچه سپانلو یافت، از بهترین های ادبیاتِ معاصر ما بود، از آنچه نوشت، خواندیم و می خوانیم، چرا که شاعر همیشه زنده است، گیرم که جسم اش زیر خاک باشد، کلمه به کلمه اش اما، هنوز کار می کند. نوشتن ام می آید و نمی آید؛ باید بنویسم، چرا که باید دِینی را ادا کنم انگار، دِینی که حتی با نوشتن این مُختصر هم ادا نمی شود، آنچه از سپانلو آموخته ام، ارزشش بیشتر از این هاست و لاجرم این چند کلمه ادای گوشه ای از دِین من خواهد بود و باقی، می ماند برای فرصت های بعدی، که در یک فرصت، حق اش ادا نمی شود هرگز. نمی توانم بنویسم اما، انگار بسته شده باشد زبانم. مهار زده باشد کسی، بر کلماتم. آن صدایِ گیرا را دیگر نخواهم شنید؟ چه حیف. سخت است، خیلی، سپانلو را نمی شد دوست نداشت، چه از دور و چه از نزدیک، نمی شد پای حرفش ننشست که راویِ صادقِ تاریخ معاصر بود –چقدر تاریخ را دوست داشت و چقدر تاریخ می خواند- و سخن اش چه شیرین بود. از سپانلو نمی شود گذشت، نمی توانم بگذرم. هر جای ادبیات معاصر که دست بگذاریم، چاره ای نداریم که از سپانلو یاد کنیم، چرا که یا در آن بازه حضور داشته و یا درباره اش مطلبی و کتابی جدی نوشته است، فکرش را بکنید، آن حجم از آثار تحقیقاتی و پژوهشی، که هر کدامش برای یک نفر هم زیاد است، می تواند کارِ یک نفر باشد فقط؟ که بود، همه اش کارِ سپانلو بود، از «چهار شاعر آزادی» تا «بازآفرینی واقعیت»، از «نویسندگان پیشروی ایران» تا «هزار و یک شعر». همه و همه. کلی ترجمه و یادداشت پراکنده و از همه مهم تر، شعرهای یکه اش. شاعرِ منظومه های مهم، مگر فراموش شدنی است؟ شاعرِ تهران مگر خاموش می شود؟ نه، نمی توانم نگویم که مفتخرم، مفتخرم به اینکه سعادتِ همصحبتی و همنشینی با سپانلو را، بار ها داشته ام، نمی توانم فخر نفروشم که با سپانلو همکلام شده ام، فخر فروختن هم دارد آخر. مهم بود سپانلو، عزیز بود سپانلو، و هنوز هم هست. یک بار با سیدعلی صالحی، که او هم عزیز است و بس دوست داشتنی، صحبت از سپانلو شد، جُمله ای گفت سید که هنوز صدایش می پیچد در گوشم: «سپانلو از دو جهت برای ما عزیز است، خیلی عزیز. یکی به واسطه کارهای مهمی که در طول سال های نوشتن اش کرده و دیگر اینکه یادمان نرود، او یادگار غول های دور اول ادبیات معاصر ماست». و چقدر راست می گفت سید، درکِ سپانلو، درکِ بخش مهمی از تاریخ ادبیات معاصر ماست، سپانلو خلاصه ای بود از آنچه بر ما و پیشینیانِ ما رفته است. سپانلو زبان حال ما بود. یک بار از سپانلو پرسیدم، چرا از این خانه –خانه دوست داشتنی انتهای بن بستِ سرو- دل نمی کنید؟ گفت: «نمی توانم، در این خانه شب و روز را با دوستانم می گذرانم، روح گلشیری و شاملو هنوز در این خانه حضور دارند». و راست می گفت، چقدر خاطره، چقدر زندگی. شاید از همین حالا -که دیر است البته- باید به آنچه سپانلو نوشت بیشتر بیندیشیم، در آنچه نوشت دقیق تر شویم، دیر شده، اما باید دید و نوشت. همان طوری که خودش هرگز سختی را نشناخت و بی امان نوشت، اگر نگذاشتند شعر چاپ کند، رو به پژوهش بُرد، اگر آن هم نشد، ترجمه کرد و اگر انصاف داشته باشیم، باید اعتراف کنیم که دست روی هر کاری گذاشت، آن کار را به درستی به انجام رساند و بعضی کار هایش هم، یگانه اند و هیچ کم ندارند. حاصل عُمرش بیش از هفتاد کتاب است و این کارِ کمی نیست. این افتخار را تا همیشه با خودم خواهم داشت که سپانلو از چند نوشته و چند مصاحبه ام تعریف کرد و همیشه از صحبت هایی که با هم داشتیم راضی بود، اصلا خودستایی نیست اگر بگویم که نظر سپانلو برایم مهم بود و چقدر خوشحالم می کرد که از زبان خودش می شنیدم و یا دیگران می گفتند که از کارم تعریف کرده است، چقدر لذت داشت. سپانلو مظهرِ صداقت و شادمانی بود، هر دو با هم. اگر از مسئله ای می رنجید، به رویت می آورد، و دلیلش را هم می گفت: «می گویم تا در دلم نماند و به کدورت تبدیل شود». نه، مرثیه نمی نویسم، برای شاعری که عاشقِ زندگی بود، نباید مرثیه نوشت، همین خطابه تدفین کفایت می کند، از فردا همه چیز به حالتِ قبلی اش برمی گردد، سپانلو دیگر نیست، یعنی حضور جسمانی نبود، گرچه روحش در آنچه نوشته است، تا ابد به یادگار می ماند، اما سپانلو نیست و ما باید در متن هایی که نوشته جست و جویش کنیم. فقط یک چیز می ماند: بدجوری دلمان برای شما تنگ می شود آقای سپانلویِ خوب، بدجوری عمو سپان... *روزنامه نگار

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code