گفت‌وگو با رخشان بنی‌اعتماد به بهانه اکران فیلم «قصه‌ها» :
۱۳۹۴/۰۳/۱۱ ۱۱:۰۸ چاپ
گیل نگاه: اوایل خرداد است و هنوز گل های درخت انار حیاط دفتر فیلمسازی رخشان بنی اعتماد را باد با خود نبرده است تا قصه ما آدم ها را در شهر پخش کند. با ترس از اینکه مبادا قصه مرا هم بداند و روزی روزگاری به تصویر بکشد، چشمم را از نگاه تیزش که از بالای عینک می نگرد، می دزدم. شانه به شانه هم از زیر زنگوله های انار رد می شویم. بوی نان سنگک در آسانسور پیچیده است. اصلا نمی دانم به ثانیه کشید یا نه که پنج طبقه بالا رفتیم و به ماجرای قصه هایش پیوستیم. چون دیگر نمی توانستم خود را از او پنهان کنم. باید چند ساعت چشم در چشم او گفت وگو می کردم. دیگر فرار معنایی نداشت. اما بوی نان و بخار چای و صدای مادرش در دفتر کار او باعث شد ترسم بریزد و بر خود مسلط شوم. بنی اعتماد هم مادرش را هنوز مادر صدا می زند و به او محبت می کند و مثل ما آدم های عادی زندگی می کند، فقط با نگاهی عمیق تر. او پیش از شکل گیری گفت وگوی مان به طرف اتاق مادرش رفت تا خبر خریدن نان سنگک تازه را به پیرزن بدهد. وقتی برگشت ذوق زده بود از اینکه مادرش در کنارش است. حالا او برایم مانند خودم، بچه ای بود که به مادرش احتیاج داشت. این موضوع کار مرا راحت کرد. بدون ترس از همه مسائل دو ساعت روی نیمکت روبه رویش نشستم. هر آنچه دوست داشتم از او پرسیدم. در تمام این مدت فرید مصطفوی نویسنده «قصه ها» هم با ما بود. متن این گفت وگو را می خوانید. دولت گفته فیلم های شاد بسازید. از منظر شما که یک فیلمساز اجتماعی هستید چطور می شود یک فیلم شاد ساخت؟ بنی اعتماد: شاید اعلام چنین موضوعی بیشتر نشان دادن چشم اندازی باشد که دولت یازدهم نسبت به سینما دارد، وگرنه نمی شود بیان یک موقعیت را به سینماگر تزریق کرد. به هر حال واقعیت های اجتماعی، گزندگی ها و تلخی هایی در خود دارد که طبیعتا در فیلم هم منعکس می شود و البته می توان از زوایای مختلف موقعیت های اجتماعی را دید. ولی فکر نمی کنم بشود نسخه ای برای سینما پیچید و گفت همه فیلم ها باید در یک مسیر مشخص ساخته شوند. مصطفوی: ممکن است مسائل اجتماعی در ژانرهای مختلف ساخته شود؛ مثلا کمدی اجتماعی. این موضوع در دنیا هم سابقه دارد. در ایتالیای دهه های پنجاه و شصت هم فیلمسازها فیلم های اجتماعی خیلی تلخ و گزنده را با نگاه طنز می ساختند. ولی نگاه طنز به معنای فیلم شاد نیست. یکی از بهترین نمونه هایش هم کارهای پی یترو جرمی است که خیلی از مسائل حاد اجتماعی ایتالیا را با نگاه طنز بیان کرده ولی گزندگی و تلخی هم در آن هست. من فکر می کنم «قصه ها» فیلم امیدبخشی است ولی اگر بگویند فیلم شاد بسازید که تماشاگران بروند بخندند، این واقعا نقض غرض است که مردم به موقعیت های اجتماعی اسفباری که در زندگی واقعی دارند و از آن رنج می برند بخندند. طبیعتا هیچ فیلمسازی نمی تواند طبق بخشنامه کار کند؛ اگر فیلمساز مستقل و صادقی باشد، براساس استنباط خودش از مسائل اجتماعی فیلم می سازد. شما خودتان را فیلمساز متعهد می دانید؟ در حال حاضر چه تعهدی نسبت به جامعه دارید؟ بنی اعتماد: من البته چنین ادعایی نمی کنم، هرچند فکر می کنم سینمایی که یاد گرفته ام تعهدی را همراه خودش آورده یا این چیزی است که من یاد گرفته ام. جامعه به مجموعه متنوعی از فیلم ها نیاز دارد و من هیچ کدام این فیلم ها را رد نمی کنم، ولی سینمایی که من شناخته ام و کار می کنم سینمایی است که می تواند در مسیر نزدیک شدن و نمایش موقعیت های اجتماعی، آگاهی سازی، ولی تصویر و انعکاس موقعیت های کمتر دیده شده یا کمتر توجه شده عمل کند و از طریق نمایش دادن و باز کردن مباحث اجتماعی در جامعه کمی اثرگذار باشد. به نظرم تعهد در سینما در این حد است؛ نه بیشتر از این. وضعیت جامعه به گونه ای است که اگر واقعیت ها به تصویر کشیده شود می گویند سیاه نمایی کرده است و ماجرا را به مسائل سیاسی ربط می دهند. شما با این مساله چطور کنار می آیید؟ بنی اعتماد: کسانی که از نمایش واقعیت گریزانند در موقعیتی هستند که باید به خاطر مسئولیت شان راهی برای رفع مشکلات پیدا کنند. نمایش واقعیت ها نمایش کارنامه آنها است و کسانی که نسبت به نمایش واقعیت واکنش نشان می دهند و سینمای اجتماعی را متهم به سیاه نمایی می کنند، دست کم خودشان می دانند باید پاسخگوی بسیاری از مشکلاتی باشند که در چنین فیلم هایی مطرح می شوند. به نظر شما چرا هنر را به سیاست ربط می دهند؟ بنی اعتماد: نه فقط هنر بلکه با هر مطالبه اجتماعی، با منتسب کردن به موضع گیری سیاسی برخورد می شود. در حالی که از طریق توجه کردن به مطالبات شهروندی یا مطالبات صنفی و پیشگیری و اعمال راهکارهای مناسب می شود میزان افزایش و رشد آسیب های اجتماعی را کنترل کرد. وقتی پاسخی برای مطالبات وجود ندارد با متهم کردن هر حرکتی به موضع گیری سیاسی اجازه بروز و بیانش داده نمی شود. شاید در جاهای مختلفی خوانده اید که بعضی ها معتقدند تعدادی از کارگردان هایی که سینمای ایران مدیون آنهاست در زمان فعلی در داستان کم آورده اند و دیگر نمی توانند مانند قبل فیلم های ماندگار بسازند. آیا شما به بازنشستگی اعتقاد دارید یا اینکه برعکس فکر می کنید فیلمساز در هر زمانی حرفی برای گفتن دارد؟ بنی اعتماد: سینما بازنشستگی ندارد و دست کم سابقه شخصیت های ماندگار در تاریخ سینما هم نشان می دهد آنها با بالا رفتن سن شان و با بیشترشدن تجربه شان بازنشسته نمی شوند و اتفاقا دوران شکوفایی شان سال هایی است که تجربه شان بیشتر شده است. فیلمسازی شغل نیست؛ نگاه است، زندگی است، اندیشه است، دغدغه است. ممکن است فیلمساز با بالا رفتن سن و کم شدن توان فیزیکی نتواند مثل گذشته فیلم بسازد ولی تا زمانی که می شود اندیشید و می شود نگاهی به جهان داشت بازنشستگی بی معناست. فیلم قصه ها در جشنواره های خارجی هم شرکت کرد و با استقبال خوب مواجه شد و جایزه پاسیفیک را هم از آن خود کرد ولی در جشنواره فیلم فجر با توجه به ساختار جدیدی که داشت چندان  مورد استقبال قرار نگرفت. چقدر برای شما اهمیت داشت که فیلم قصه ها در ایران اکران عمومی شود؟ بنی اعتماد: اهمیت دیده شدن فیلم در ایران و برای مخاطب ایرانی حرف تازه ای از طرف من نیست . از زمان ساخت اولین فیلمم تا به حال تا وقتی پروانه نمایش را نگرفته ام و مطمئن نشده ام که فیلم در ایران برای مخاطبان ایرانی نمایش داده می شود، فیلم را به هیچ جشنواره خارجی ای نفرستاده ام. اگر بر این اصول قدیمی پایبند نبودم می توانستم همان سال ۹۰ که «قصه ها» ساخته شد، این کار را بکنم ولی نکردم؛ منتش هم بر سر هیچ کس نیست. آداب و اصولی است محترم برای خودم. در جشنواره فجر سال ۹۲ که فیلم نشان داده شد فضا و نوع برخوردی که با فیلم ها می شد متاسفانه پر از سوءتفاهم و موضع گیری بود. بعضی از منتقدان از فیلم خوش شان نیامد که طبیعی است. بعضی هم فیلم را دوست داشتند و عده زیادی هم جبهه گیری تند و غیرسینمایی نسبت به فیلم داشتند. در طول جشنواره 92 در تمام سکانس های نمایش دهنده «قصه ها» در تمام سینماها حضور داشتم. تعداد سکانس های فوق العاده ای که «قصه ها» به دلیل خواست مخاطبان داشت، مهم ترین اتفاق برای فیلم بود؛ هرچند حواشی خیلی تلخ و موضع گیری های غیرسینمایی هم نسبت به فیلم وجود داشت که بعدا شدت گرفت. اما مهم ترین چیزی که از زمان نمایش فیلم در جشنواره فجر مایه اطمینان بود این بود که تماشاگران از طیف های مختلف و گروه سنی متفاوت استقبال خیلی خوبی از «قصه ها» کردند. مصطفوی: نگاه به سینما کاملا سلیقه ای است. منتقدان فیلم های زیادی دیده اند و می توانند فیلم ها را با هم مقایسه کنند، اما معنای این مقایسه، این نیست که همه منتقدان نگاه واحدی داشته باشیم. این هم فقط مختص ایران نیست؛ همه جای دنیا همین است. وقتی منتقدان جهان هر 10 سال یک بار بهترین فیلم های تاریخ سینما را انتخاب و معرفی می کنند در گذر زمان فیلم هایی بالا و فیلم هایی هم پایین می روند. این موضوع نشان دهنده نسل های جدید منتقدان و نگاه های تازه است؛ نه اینکه آن دسته از منتقدان بهتر می فهمیده اند و دسته دیگری کمتر. در ایران هم وضعیت همین طور است. صرف نظر از مسائل حاشیه ای که در همه دنیا وجود دارد، شاید انتظار اینکه یک فیلم همه را راضی کند، انتظار نادرستی باشد. به نظرم جایزه گرفتن یا نگرفتن یک فیلم حقانیتش را نشان نمی دهد؛ چیزی که به نظرم می تواند داور نهایی باشد زمان است. شما مدعی هستید که به فکر مخاطب ایرانی هستید و قبل از هر چیزی برای فیلم هایتان پروانه ساخت گرفتید پس چرا برای «قصه ها» در دولت قبلی مجوز ساخت نگرفتید؟ بنی اعتماد: «قصه ها» بدون مجوز ساخته نشد؛ فیلم را با پروانه ساخت چند فیلم کوتاه ساختیم. هیچ اتفاق غیر قانونی ای در ساخت «قصه ها» پیش نیامد. ترجیح می دادم فیلم را مستقل و دور از شرایطی که در مورد تصویب فیلمنامه و نوع برخوردهایی که در حوزه سینما شاهد و ناظرش بودم، بسازم. شاید یک بار برای همیشه دلم می خواست فیلمی را بسازم که به معنای واقعی کلمه مستقل باشد؛ مستقل از همه چیز، مستقل از ممیزی فیلمنامه، مستقل از پاسخگویی به سرمایه گذار، مستقل از درگیری گرفتن پروانه نمایش. فکر کردم بعد از این همه سال کار باید به خودم ثابت کنم، می توانم فارغ از هر فشار و هر مشکلی کاری انجام دهم. ولی ابدا نمی خواستم کاری غیرقانونی بکنم. فیلم با پروانه چند فیلم کوتاه ساخته شد و در هیچ جای قانون نوشته نشده که فیلمساز نمی تواند فیلم های کوتاهش را کنار هم نمایش دهد، در هیچ جای قانون هم نوشته نشده که ساخت فیلم، کاری غیرقانونی است. نمایش بدون مجوز فیلم غیرقانونی است که من فیلم را هیچ جا نمایش ندادم و تصمیمی هم به این کار نداشتم. اصرار خود اداره نظارت بر این بود که به آن پروانه ساخت بدهند. حرف من این بود که پروانه ساخت به فیلمی ساخته و آماده شده به معنای صدور پروانه نمایش است و قرار بر این شد که مجوز نمایش آن داده شود. از این مرحله و بعد از صدور پروانه ساخت، فیلم درگیر پیچیدگی های عجیب و غریب، به واسطه برخوردهای غیرشفاف و ناروشنی شد که ادامه پیداکرد تا... چه اصراری بود که این فیلم های کوتاه در کنار هم قرار گیرند، از طرفی هم هر کدام از این فیلم های کوتاه می توانست خودش یک فیلم سینمایی باشد؟ بنی اعتماد: وقتی ایده ای به ذهن صاحب اثر می آید، به هرحال متکی به تاریخ و انگیزه و دلایلی است که توضیح دادنش کار ساده ای نیست و خود اثر، سند چگونگی شکل گیری آن است. از دل گفت و گوهای اولیه ای که طبق عادت همیشگی با فرید قبل از شروع به نوشتن داریم ایده نوشتن فیلمنامه ای به ذهن مان رسید که به صورت فیلم های کوتاه باشد. شاید مهم ترین مساله اش این بود که بعد از چند سال فیلم نساختن موضوعات مختلفی ذهنم را مشغول کرده بود، ضمن آنکه این ساختار مناسب با شکل تولیدی که در نظر داشتم، بود. در تاریخ سینمای ایران ساختار، ساختار نویی است. آیا به مخاطبی که تمام فیلم های رخشان بنی اعتماد را ندیده است، فکر کرده بودید که داستان ها را در هم تنیده ساختید. مصطفوی: به این قصه ها برای فیلم های کوتاه فکر کردیم؛ یعنی ایده هایی بود برای فیلم های کوتاه که بتوانیم با بودجه محدود و در فرصت زمانی کوتاه بسازیم. بنابراین لوکیشن ها تقریبا واحد بود و زمان داستانی هم فشرده. بعد در شکل گیری این قصه های متفاوت دنبال ارتباط هم گشتیم و فکر کردیم حالا این هفت فیلم می توانند کنار هم قرار گیرند. فیلم های اپیزودیک معمولا یک تم واحد دارند و سه چهار تا داستان مجزا. مثلا در ایران هم «دستفروش» در سه اپیزود ساخته شد؛ یک فیلم واحد با سه داستان مجزا که کاراکترها هیچ ربطی به هم نداشتند. در کار ما این چند فکر از ابتدا با هم عجین شد و پیش رفت که فیلم های کوتاهی ساخته شود و محدودیت بودجه و زمان را هم در نظر بگیریم و سرنوشت امروز کاراکترهای قدیمی فیلم های خانم بنی اعتماد را بعد از سال ها ببینیم. بعد به این فکر رسیدیم که شخصیت های هر اپیزود می توانند در اپیزودهای دیگر حضور فرعی داشته باشند و یک وحدت سینمایی بین قصه ها ایجاد شود. این بازی فرمی ادامه پیدا کرد به طوری که شخصیت هایی تبدیل به مفصل شدند و یک قصه را به قصه دیگری وصل کردند؛ مثلا طوبی قصه اول را به قصه دوم رساند و قرار شد طوبی در یک جای دیگر قصه هم دیده شود که تصور نشود قصه ها کاملا جدا هستند و به عکس به نظر برسد فیلم یکپارچه است. گروهی آدم در زمان واحدی در شهری از کنار هم رد می شوند و به نوعی شاهد ماجراها و گرفتاری های یکدیگرند. برایمان مساله این بود که شخصیتی از یک فیلم قبلی با شخصیتی از فیلم دیگری که در اصل هیچ ارتباطی نداشته اند، بتوانند با هم صاحب یک قصه شوند. به تدریج به تعدادی قصه رسیدیم که بعضی از آنها به دلیل شرایطی که پیش آمد کنار گذاشته شد. مثلا آقای انتظامی قرار بود در یکی از قصه ها باشد ولی به دلایلی نتوانست بیاید بنابراین آن قصه را کنار گذاشت. کاراکترهای بعضی از فیلم ها مثل «بانوی اردیبهشت» و «زرد قناری» در این فیلم نیستند، چون فیلم گنجایش این همه قصه و کاراکتر را ندارد. بنی اعتماد: در پروسه نوشتن فیلمنامه با دو چالش جدی روبه رو بودیم: یکی اینکه هر قصه باید در خودش استقلال کامل داشته باشد و درست است که شخصیت ها از فیلم های قبلی آمده اند، ولی قرار نبود هیچ اطلاعاتی وابسته به دیده شدن فیلم های قبلی داشته باشند. تمامی اطلاعات لازم برای شناسنامه شخصیت ها باید در خود آن قصه کوتاه می آمد، طبیعتا هر شخصیتی در فیلمنامه برای نویسندگانش باید شناسنامه روشنی داشته باشد؛ چیزی که مخاطب قرار نیست همه آن را ببیند و نه حتی الزاما در فیلم بیاید،  هیچ اطلاعاتی در «قصه ها» بستگی ندارد به اینکه تماشاگر بداند کاراکتر از کدام فیلم آمده است. مساله دوم مفصل های داستانی است که فرید مصطفوی اشاره کرد. این مفصل ها فقط یک خط ارتباطی نبودند که بعد از نوشته شدن قصه ها بیایند و شخصیتی را از یک جا به شخصیتی در جایی دیگر وصل کنند، بلکه حضور خود آن کاراکتر ها باید به گونه ای از یک قصه به قصه ای می آمد که حضورشان در قصه بعدی الزامی باشد؛ یعنی فقط به عنوان مفصل به آنها نگاه نشد و کاراکترها کارکرد خودشان را داشتند و از قصه ای به قصه دیگر پیوند خوردند، ضمن اینکه باز حضورشان در شروع و پایان هر کدام از قصه ها باید کامل باشد. ضمن آنکه هرقصه هم به شکل جداگانه در خودش باید کامل و هم در پیوند با قصه بعدی درهم آمیخته می شد. در مونتاژ به این مساله رسیدید؟ بنی اعتماد: ساختار فیلمنامه به شکلی طراحی شده بود که امکان هیچ جابه جایی در توالی قصه ها را نمی داد. جمع کردن این همه بازیگر و هماهنگی آنها برای حضور در فیلم «قصه ها» کار آسانی نباید باشد. بنی اعتماد: کار خیلی دشواری بود، چون حضور نداشتن بازیگری که قرار بود نقش خودش در فیلم قبلی را بازی کند، می توانست قصه را عوض کند. برای همین هماهنگ شدن با بازیگران در آن مقطع که فیلمبرداری داشتیم خیلی سخت بود. قبل از فیلمبرداری هم تمرین خیلی طولانی ای داشتیم، چون می خواستیم دوران فیلمبرداری کوتاه شود. واقعا میل و لطف و اشتیاق زیادی برای ساخته شدن این پروژه وجود داشت و اگر این همه اشتیاق و لطف نبود اصلا ساخته شدن آن کار آسانی نبود. حفظ کردن راکورد نقش برای بازیگران بعد از چند سال هم دشواری های خودش را داشت. بنی اعتماد: تمرین های مختلفی داشتیم که شخصیت را دوباره سازی کنیم و این طور هم نبود که همه به سرعت همان موقعیت را دوباره بسازند. همه آنها صاحب گذشته ای بودند ولی باید گذشته را مرور می کردند که ببینند چه بر سر این کاراکتر آمده است. در مورد عده ای کار آسان تر بود، چون به هرحال سابقه ذهنی ای نسبت به آن کاراکتر داشتند ولی ساخته شدن هر قصه طبیعتا کار تازه ای بود. مصطفوی: علاوه بر این باید آن فاصله زمانی را هم پر می کردیم. مثلا نوبر که در فیلم روسری آبی دختر جوانی بود حالا شده بود زنی میانسال و در فاصله این 15 سال دوباره ازدواج کرده و بچه دار شده بود. همه این قصه باید در همین فرصت کوتاه حضور او به نوعی بیان می شد. ما به دنبال سرنوشت کاراکترهای دیگر فیلم هایتان هستیم، آیا می توانیم منتظر «قصه های دو»، « قصه های 3» و... باشیم؟ بنی اعتماد: وقتی فیلمنامه «قصه ها» نوشته شد، به قصه های زیادی رسیدیم؛ حتی شوخی ای بین خودمان بود که می گفتیم می توانیم پنج تا هفت تایی دیگر هم بسازیم. به ایده های مختلف و قصه هایی که در «قصه ها» نیامدند، فکر کردیم. نمی دانم؛ شاید یک وقتی این کار را بکنم، شاید هم نه. بد نیست همین جا یک نکته را هم بگویم؛ اتفاقی که در «قصه ها» افتاده در فیلم هایم کم سابقه نبوده است. در فیلم «بانوی اردیبهشت» در یک مرکز بهزیستی به شخصیت نرگس و دوتا بچه هایش رجوع می کنیم و یک بار هم صنوبر خواهر نوبر را می بینیم که با نوبر برای کاری به یک اداره آمده و فیلمساز فیلم «بانوی اردیبهشت» با صنوبر گفت و گو می کند. این است که «قصه ها» اتفاق خلق الساعه و عجیبی نیست؛ این شخصیت ها به هرحال در ذهنم حاضرند و همراهم هستند و جایی مثل «قصه ها» خودشان کنار هم جمع شدند. چرا مستندگونه فیلم را ساختید با دوربین حبیب رضایی؟ بنی اعتماد: این ساختار نه در همه فیلم، بلکه فقط در قصه مینی بوس به کار گرفته شد؛ در قصه مینی بوس کارگران زاویه دید مستندساز است ولی بقیه فیلم از دید او نیست. در کل فیلم سعی بر این بود چه در میزانسن و چه در حرکت دوربین و طراحی فضا و موقعیت ها به واقع نمایی بیشتر نزدیک شویم. چقدر به کارگروهی اعتقاد دارید؟ بنی اعتماد: خیلی زیاد. وقتی با کسانی کار می کنم که نقاط مشترکی با هم داریم مطمئنم به نتیجه بهتری می رسم. کار مشترک اتفاقی نیست که به راحتی شکل بگیرد. نمی توان امروز تصمیم بگیرم با دو نفر دیگر فیلمنامه بنویسم. این تصمیم متکی به تاریخ و شناخت و متکی به اتفاقی خیلی جدی تر از تصمیم برای نوشتن به شکل جمعی است. من به تنهایی هم نوشته ام. «روسری آبی» را به تنهایی نوشته ام ولی هیچ الزامی ندارم که همیشه تنها بنویسم. فکر می کنم کار مشترک و فکر مشترک حتما به غنی شدن کار کمک می کند؛ به همین دلیل اصلا پرهیز ندارم از اینکه فیلمنامه را چهار نفری بنویسیم و پرهیز ندارم از اینکه بگویم ممکن است در طول نوشتن مشاور بخواهم. اگر فیلمساز به همه اجزای کار تسلط و تصور کاملی از اثر نهایی داشته باشد، می تواند از ایده هایی که در مسیر فکری خودش به بهتر شدن کار کمک کند، بهره بگیرد. از کار جمعی و از شنیدن ایده های جدید استقبال می کنم. مصطفوی: در طول این 30 سال کار در سینما با کارگردان های دیگر هم کارگروهی داشته ام. چند فیلم با ابوالحسن داوودی کار کرده ام و قبل تر هم با کسانی دیگر. حتی بعضی از فیلم ها مثل «خون بازی» را چهار نفری نوشته ایم. همه چیز بستگی دارد به کارگردان. اگر کارگردان بتواند فکرهای دیگران را در راستای ایده اصلی و کمک به خودش هماهنگ کند، نتیجه کار خیلی خوب خواهد شد. اما بعضی وقت ها کارگردان این توانایی را ندارد یا گروهی که دارند با هم می نویسند گروه منسجمی نیستند و به جای اینکه به هم کمک کنند و کار سریع تر پیش برود بیشتر در کار هم اخلال می کنند که طبعا نتیجه خوبی ندارد. شما در اکران عمومی همراه با مخاطب فیلم را تماشا کرده اید؟ بنی اعتماد: چندین و چند بار. آیا حین تماشا واکنشی جمعی متضاد با حس فیلم دیدید؟ مثل خنده هایی که حین تماشای بعضی ها از سکانس ها شنیده می شد؟ بنی اعتماد: فکر می کنم «قصه ها» درست مثل زندگی است؛ یعنی هم غم دارد و هم شادی. مثل واکنشی که در شرایط سخت و موقعیت های تراژیک اتفاق می افتد. در زندگی عادی هم اتفاق می افتد که مخاطب غافلگیر شود؛ مثل جایی که فرهاد اصلانی دستش را روی پایش می زند و می گوید «نوبر خانم؛ خاک بر سر من که...» تقریبا در تمام سکانس ها، چه داخل ایران و چه خارج از ایران، مردم با این دیالوگ می خندند، اما این خنده، مضحکه نیست، یک جور واکنش طبیعی است که بلافاصله بعد از آن ساکت می شوند و بقیه دیالوگ ها را گوش می کنند. جنس خنده نسبت به این لحظه از خود فیلم جدا نیست؛ یک واکنش طبیعی به یک شوک و غافلگیری است. مثلا در قصه پایانی که باران و پیمان بحث می کنند آدم فکر نمی کند چیز خنده داری اتفاق بیفتد ولی تماشاگران حس دوگانه عجیب و غریبی دارند؛ هم به شدت می خندند و از رابطه پیچیده ای که بین این دو هست غافلگیر می شوند و هم اینکه جایی گریه می کنند. خوشبختانه هیچ واکنش جمعی ای ندیده ام که با حس فیلم در تضاد باشد. در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؟ بنی اعتماد: طرح ها و ایده هایی برای فیلم مستند و فیلم داستانی دارم. اینکه حالا کدام یک را زودتر شروع کنم بستگی دارد به اینکه روی کدام یک بیشتر تمرکز کنم، ولی به احتمال زیاد مستند تازه ای می سازم.
به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code