گفت و گو با دکتر عباس نعیمی به بهانه سالروز قیام 15 خرداد:
۱۳۹۴/۰۳/۱۲ ۲۲:۲۴ چاپ
اختصاصی/گیل نگاه: انقلاب اسلامی ایران به سال 1357 در زمانی رخ داد که جهان تب انقلاب داشت، با این حال کمتر تحلیل گری وقوع آن را در ایران پیش بینی می کرد. طی سال های گذشته تلاش های زیادی انجام گرفته تا وقوع آن را توضیح دهد. جریانهای مختلف سیاسی درخصوص وقوع آن نظرات متفاوتی دارند اما تحلیل علمی در این باره فصلی متمایز است که ضمن در نظر داشتن آن داده های سیاسی، چارچوبهای نظری جامعه شناختی را اساس کار قرار می دهد. برای پاسخ به چیستی مفهوم و نظریه انقلاب و واکاوی علل وقوع انقلاب اسلامی ایران و در آستانه در آستانه سالروز قیام تاریخی 15 خرداد، گفت و گویی مفصل داشته ایم با دکتر عباس نعیمی جورشری، پژوهشگر و نویسنده گیلانی در حوزه جنبشهای اجتماعی و جامعه شناسی انقلاب که در ادامه می خوانید:   اگر موافق باشید بحث را با تعریفی از انقلاب آغاز کنیم. اگر بخواهیم کمی در مفهوم انقلاب مکث کنیم و یک تعریف دقیق از انقلاب داشته باشیم چه می توان گفت؟ جالب است بدانیم واژه انقلاب از حوزه نجوم وارد علوم اجتماعی شده است. نخستین بار ستاره شناسها بودند که این اصطلاح را برای تغییرات مداری به کار می بردند. در قرن چهاردهم است که نخستین بار اصطلاح انقلاب برای تغییرات خشونت بار در ایتالیا به کار می رود و از آنجا کم کم در ادبیات سیاسی جایش را باز می کند؛ تا قرن هفدهم که به طور گسترده تر برای توضیح جا به جایی های نخبگان حاکم رایج می شود. در واقع تغییرات حاکمان را که از طریق خشونت و بطور ناگهانی انجام می گرفت با این اصطلاح توصیف می کردند نظیر جنگ داخلی انگلستان. در اواسط قرن هجدهم خصوصا با تغییرات سیاسی فرانسه اصطلاح انقلاب شکل کاملتری پیدا می کند و علاوه بر ابعاد سیاسی، دلالتهای مفهومی اجتماعی- فرهنگی نیز می یابد و به کاربرد امروزینش نزدیک تر می شود تا آن که در قرن نوزدهم ثبات مفهومی پیدا می کند. بنابراین همانطور که ملاحظه می کنید انقلاب واژه ای است متعلق به فیلد تغییرات اجتماعی. یعنی تغییرات اجتماعی بطور خاص در برگیرنده انقلاب است؟ انقلاب شکلی از تغییرات اجتماعی است که از وجوه دیگر تغییر متمایز می شود. به نظر می رسد می توانیم چند نوع تغییر اجتماعی را از هم تمیز دهیم: کودتا، رفرم، جنگ داخلی و انقلاب. کودتا یک تغییر خشونت بار و ناگهانی است که عاملانش نظامیان هستند. رفرم یا اصلاح خشونت بار نیست ناگهانی هم نیست بلکه نرم است و تدریجی. عاملانش هم غالباً سیاستمداران هستند. جنگ داخلی وجه تمایزش این است که ضمن خشونت بار بودن چندین عامل درگیر وجود دارند که قدرتشان چندان برهم نمی چربد لذا فرسایشی است برای کسب قدرت متمرکز. انقلاب براساس مواردی که اشاره کردیم قابل تفکیک است چرا که عاملانش بر خلاف کودتا نظامیان نیستند بلکه مردم بطور گسترده در آن دخالت دارند. همینطور از آن جهت که ناگهانی است و خشونت بار، با اصلاح متمایز می گردد. ضمن اینکه اصلاح ناظر بر تغییرات کل جامعه نیست اما انقلاب می خواهد اساس اجتماع را زیر و رو کند و به تعبیر حافظ، طرحی نو دراندازد. همین گونه در آن یک نوع دو قطبی مشاهده می کنید بین قاعده جامعه شامل مردم به رهبری اپوزیسیون در مقابل اقلیت حاکم. بنابراین تفاوت معناداری با جنگ داخلی دارد. بنابراین در یک تعریف کوتاه درباره انقلاب چه می توان گفت ؟ می توانیم بگوییم که انقلاب یک تغییر اجتماعی سیاسی است با چهار ویژگی: ناگهانی بودن، خشونت بار بودن، مردمی بودن و گسترده بودن. بر این اساس انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 مشمول تعریف دقیق و علمی انقلاب می شود؟ بله. چرا که تغییر ناگهانی رژیم را در بهمن ماه شاهد هستیم. این تغییر همراه با خشونت از سوی رژیم و حضور گسترده مردم در اعتراضات انقلابی همراه بود و با هدف تغییر بنیادین و ماهوی در نظام سیاسی و زیست اجتماعی انجام پذیرفت. اگر بخواهیم نگاهی تئوریک به وقوع انقلاب اسلامی داشته باشیم چه می توان گفت؟ این پرسش کمی دایره پاسخش وسیع است و باید به سراغ نظریه های انقلاب رفت. به نظر می رسد که بتوان تئوری های انقلاب را در چهار دسته عمده تفکیک کرد: تئوریهای جامعه شناختی، روانشناختی، سیاسی، اقتصادی. در گروه نخست شما به تئوریهایی مانند تحول انقلابی چالمرز جانسون بر می خورید. همینطور نومارکسیست هایی نظیر برینگتون مور و تدا اسکاچپل نیز در این گروه قرار می گیرند. وجه عمده این تئوریها نیز بار جامعه شناختی انقلابها است. در دسته دوم تئوری ناکامی - ستیزه جویی به چشم می خورد که با نامهایی مانند جیمز دیویس و تد رابرت گر شناخته می شود. تغییرات انقلابی از دید این نظریه ها بر عناصر روانی توده ها و حاکمان متکی است. تئوریهای سیاسی اما بیشتر بر تاثیر و تاثرات سیاسی تاکید دارند نظیر: توسعه ناموزون هانتینگتون یا رویکرد بسیج چارلز تیلی. در کنار این ها نیز دسته اقتصادی وجود دارد مانند مدل دانز و مدل اولسون. لذا شما با یک طیف گسترده از تئوریهای انقلاب مواجه هستید. یعنی این نظریات برای توضیح انقلاب اسلامی تدوین شده اند؟ خیر. این ها نظریات شناخته شده انقلاب هستند که تلاش می کنند دامنه مصداقهایشان را فراخ کنند و تعداد بیشتری از نمونه های انقلابی را به واسطه مکانیزم های پیشنهادیشان توضیح دهند. ضمن اینکه باید توجه داشت اینها نظریه یا به عبارتی «تئوری» هستند و با نظریات تحلیلی پیرامون وقوع انقلاب اسلامی فرق دارند. لطفا بیشتر توضیح دهید. ببینید تئوریهای انقلاب به معنای علمی تئوری هستند که از فرایند شکل گیری یک تئوری و مطالعه مصداقها عبور کرده اند اما نظریات موجود درباره انقلاب اسلامی را نمی توان الزاما تئوری دانست. یا لااقل یک تئوری با برد مصداقی بلند نیستند. یعنی صرفا خاص انقلاب ایران طرح شده اند حال انکه گروه چهارگانه ای که عرض کردم مدعی توضیح انقلابهای مختلف می باشند. [caption id="attachment_3103" align="aligncenter" width="404"]دکتر عباس نعیمی دکتر عباس نعیمی[/caption] قبل از اینکه به بحث نظریات درباره انقلاب اسلامی بپردازیم لطفا کمی درباره رابطه این تئوریها و توانشان در توضیح انقلاب اسلامی بفرمایید. پژوهشگران متعددی تلاش کرده  اند که برای انقلاب ایران، کاربست یکی از تئوریهای فوق را انجام دهند. من فکر می کنم هر کدام از این نظریه ها تا حدودی می تواند انقلاب اسلامی را تبیین کند. مثلا نظریه جانسون مولفه ای دارد به نام عامل شتابزا که به معنای یک رخدادی است که سرعت تحولات انقلابی را بالا می برد و جهش ایجاد می کند. می توان برای آن مصداق مقاله «ایران، استعمار سرخ و سیاه» را آورد. اما مثلاً نظریه مور درباره انقلاب ایران کاربست مناسبی ندارد. مقاله خوبی سالها پیش در اینباره توسط دکتر عباس کشاورز کار شده است. نظریه اسکاچپل اما به نظرم تا حدودی می تواند توضیح دهنده باشد. بخصوص اینکه خانم اسکاچپل به روی عوامل بین المللی نیز حین نگاه ساختاریشان تاکید دارند. البته انقلاب اسلامی باعث شد که ایشان تکمله ای بر کتاب انقلابهای خود بنویسد و در قالب یک مقاله مشخصاً انقلاب ایران را شرح دهد با تاکید بر رانتیر بودن دولت و شیعی بودن فرهنگ مردم. همانطور که می دانیم کتاب ایشان با بدشانسی یک سال قبل از انقلاب اسلامی منتشر شد و وقوع انقلاب ایران، ساختار تئوریک وی را کمی با مشکل مواجه کرد. درباره تئوریهای دیگر چطور ؟ به نظر شما کدامیک مناسبتر است برای انقلاب ایران؟ نظریه دیویس نظریه جالبی است برای تحولات انقلاب ایران. تواقعات فزاینده یعنی اینکه بهبود شرایط اقتصادی با یک کندی یا توقف مواجه شود و ادامه پیدا نکند طوری که احساس ناخرسندی عمومی دست دهد. شاید رشد قیمت نفت در اوایل دهه 50 که سبب ارتقای کیفیت در برخی ابعاد زندگی شد کمی با این نظریه همخوان باشد. اما نه کاملاً چرا که ابعاد دیگر از قلم افتاده است. یا نظریه توسعه ناموزون هانتینگتون درباره انقلاب ایران جالب است چرا که شما در قبل از انقلاب، تا حدودی توسعه اقتصادی دارید اما توسعه سیاسی همراه آن مشاهده نمی کنید بلکه فضا بسته تر می شود حتی نظام تک حزبی می گردد. در نتیجه، توسعه ناموزون است. بنابراین همانطور که گفتم برخی از تئوریهای فوق تا حدودی می توانند وقوع انقلاب ایران را شرح دهند اما نه کاملاً. من شخصا تئوری های جانسون و هانتینگتون را مناسبتر میدانم. تئوری تیلی هم در خصوص بسیج نیروها خوب است. در وقوع انقلاب اسلامی چقدر شرایط ساختاری و چه مقدار اراده انقلابیون دخیل بود ؟ می شود اینها را به طور منفک، توضیح داد؟ این بحث مهمی است چرا که رهیافت شما را به مساله، مشخص می کند. خیلی از تضادها در تحلیل و تبیین انقلاب ایران هم ناشی از همین تفاوت رهیافت است. بله! می شود اینها را توضیح داد منتها باید یک به یک طرح شود مثلا شرایط و ساختار قبل از انقلاب را می توان و باید در ابعاد اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در نظر گرفت. از سوی دیگر، کنشگری انقلابی و رهبری هم مهم هستند. در همین رابطه خیلی ها تلاش می کنند بین شرایط اقتصادی زمان پهلوی با وقوع انقلاب رابطه ای برقرار کنند. به نظر شما چنین رابطه ای وجود دارد؟ من فکر می کنم که قطعا رابطه فوق وجود داشته اما اینکه کم و کیفش چطور است باید بحث کرد. ببینید ایران جزو کشورهای در حال توسعه است و تا قبل از دهه 40 ، بنیان اقتصادیش بر کشاورزی قرار داشته است. البته در آن بازه زمانی بطور تقریبی از یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار متر مربع کل مساحت ایران فقط 11 درصد آن زیر کشت بوده است که غالبا هم شامل شمال کشور می شود. به یاد داشته باشیم که در دوره رضا شاه بسیاری از این زمینها به زور توسط دولت و شخص شاه تصاحب شد. این مطلب ناظر بر بحث فئودالیته است؟ خیر. در نظام اجتماعی ایران برخلاف اروپا هرگز فئودالیته تجربه نشده است زیرا علی رغم وجود بزرگ مالکان ایرانی، اشرافیت و فئودالیسم شکل نگرفت. در ایران بیشتر با مساله آب مواجه بوده ایم تا زمین. لذا مالکیت آب مهمتر از مالکیت زمین بوده است. یک نگاه به وضعیت سکونت به شما خواهد گفت که در سال 1335 شهرنشینشی 33 درصد و روستانشینی 67 درصد بوده است. بر همین اساس در اوایل دهه 40 ایران با یک طبقه مالک و ثروتمند در مقابل روستاییان و کشاورزان فقیر شناخته می شد. اصلاحات ارضی محمدرضا شاه نیز در راستای بهبود این وضع است که با فرض مقابله با خطر انقلاب کمونیستی توسط امریکا حمایت می شد. البته اصلاحات ارضی که شاه انجام داد یک طرح ناقص از نسخه اولیه اش بود که در دولت دکتر علی امینی و وزارت ارسنجانی تصویب شده بود. در نتیجه حاصل آن نیز کشاورزانی بودند با اراضی واگذار شده محدود بدون امکانات مالی کافی برای سرمایه گذاری و کشت که علاوه بر آن باید قسط های زمین را نیز پرداخت می کردند. وضعیت شهرنشینها چطور بود؟ کنترل قیمتها ، پرداخت یارانه، پروژه های بزرگ ساخت و ساز و صنعتی، همه تصویرگر زندگی شهری بود. به همین خاطر هم سیل مهاجرت از روستا به شهر را شاهد هستیم. این امر در جای خود اقتصاد کشاورزی محور ایران را از هم پاشاند و آن را در حوزه کشاورزی خودکفا به یک کشور وابسته تبدیل کرد. خود کفایی ایران بطور خاص در دو دهه قبل تر یعنی دوره دولت ملی دکتر مصدق چشمگیر و موفق است. با اینحال ایران در اواخر دهه 40 ، تبدیل به یک وارد کننده اقلام کشاورزی شد. با این تذکر که رشد جمعیت 2/3 درصد بود. بنابراین ایران به لحاظ اقتصادی رشدی نداشت؟ نباید دچار این اشتباه شد. رشد اقتصادی ایران در اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل در حوزه خدمات مهم بود. به واسطه همین رشد، مستخدمان دولت نیز افزایش یافتند و بر حقوق بگیران دولت افزوده شد. تقریباً معادل 40 درصد کل تولید کشور را بخش خدمات برعهده داشت که بزرگترین رقم بود. از طرف دیگر دولت سیاست کلی اش بر حمایت از بخش خصوصی قرار داشت که اتفاقا درست هم بود. منتها آن قوام لازم در این بخش مشاهده نمی شد. ورود غیرمتعارف شخص محمد رضا شاه در این عرصه واقعاً به سرمایه گذاران خصوصی، لطمه می زد. به عنوان مثال، شما مورد برادران خیامی را دارید که از بزرگترین سرمایه گذاران داخلی بودند اما به خاطر تنگ نظری شاه بخشی از سهامشان را طی یک لابی خارجی به او دادند. در عرصه های دیگر اقتصادی هم شرایط اینطور بود؟ حوزه صنعت در فاصله یک و نیم دهه پیش از انقلاب رشد خوبی داشت. تعداد کارخانجات چندین برابر شد. کارخانجات ذوب آهن و پالایشگاه ها و کارخانجات الومینیوم سازی و مونتاژ تراکتور و کامیون و اتومبیل ایجاد شدند. در واقع رشد صنعت، چهار برابر شد یعنی از 5 درصد به 20 درصد رسید. در تولید ناخالص داخلی هم سهم صنعت از 13 درصد به 20 درصد افزایش پیدا کرد. اما به یاد داشته باشیم که رشد کشاورزی تقریبا نصف شد و از 30 درصد به 16 درصد رسید. اینها بطور شدیدی با عامل نفت در اقتصاد کشور گره خورده است. هم افزایش قیمت و هم افزایش تولید نفت درامد سرشاری برای حکومت پهلوی همراه داشت لذا احساس نیاز به ترمیم آن بخش صدمه دیده وجود نداشت. حدود 90 درصد از هزینه طرحها و بودجه از طریق نفت تامین می شد و این بد بود و خطرناک. هنوز هم ما دچار همین مساله هستیم. نکته دیگر اینکه در زمینه بهداشت و آموزش هم بهبودهایی حاصل شده بود. ظرفیت بیمارستانها دوبرابر و و سیستم اموزشی تا سه برابر افزایش را نشان می داد. همه این برنامه ها متاثر از افزایش درآمد نفتی بود. لطفا کمی درباره نقش نفت بیشتر توضیح دهید. ما در سالهای 42 تا 52 با افزایش درامد نفتی مواجه هستیم از 450 میلیون دلار به 4/4 میلیارد دلار همین رقم در سال 56 به 23 میلیارد رسید که خیلی رقم بزرگی است. علاوه بر خرج کرد عمرانی این درامد نفتی در چند بخش دیگر هم هزینه می شد: 1. خرید تسلیحات گسترده. 2. خرید کالاهای مصرفی به ویژه مواد غذایی و کشاورزی. 3. پرداخت وامهای بزرگ به سایرکشورها. 4. افزایش حقوق و دستمزد کارکنان دولت. در این بین مورد سوم یعنی پرداخت وامها کار درستی بود و از ابتلا به بیماری مشهور به هلندی تا حدی جلوگیری می کرد ؛ اما در مورد دوم شدیدا تبعات لطمه دیدن سیستم کشاورزی که پیش از این توضیح دادم، مشاهده می شود. 23 به نظر شما این درآمد بالای نفتی نهایتاً خوب بود یا نه؟ نکته ظریف همینجاست. اینکه بخواهیم درامد نفتی را نقد کنیم و بکوبیم به نظرم نادرست است و کمی هم از سر عصبیت بخاطر وابستگی که بدان پیدا کرده ایم. واقعیت امر آن است که مشکل شاه در درآمدها نبود بلکه در سوگیری درآمدهای نفتی بود. شاه به جای اینکه از این درآمدها در نفس اقتصادی خودش بهره ببرد و توسعه ملی شکل بگیرد، بیشتر نیات سیاسی را دنبال می کرد و این درآمدها ابزاری بود در دست او برای استقلال دولت از مردم. به گونه ای که سیاست مشهور به « چماق و هویج » را در پیش گرفت که خطا بود. او با این پول تلاش کرد ثبات و آرامش سیاسی برای حکومتش ایجاد کند. با پرداخت پول مخالفین را کاهش دهد و با ایجاد فضای وحشت و امنیتی کردن زندگی توسط ساواک جو اجتماعی را آرام نگه دارد. خطا اینجا بود. در حالیکه تراز تجاری مثبت ایران می توانست یک برد بزرگ ملی را رقم بزند. کشوری که یک وام گیرنده بود حالا به یک وام دهنده تبدیل شده بود؛ تا جایی که به انگلیس و فرانسه هم وام می داد. با این حال، درآمدهای نفتی، ابزار سیاست بقا شد نه منافع ملی. البته این امر یک امر سیال است و نمی توان صفر و یک درباره اش سخن گفت. در کل شرایط اقتصادی برای وقوع انقلاب مناسب بود؟ خیر. بلکه وارونه بود. یعنی در پیش از انقلاب بحران اقتصادی یا مشکل جدی و گسترده که نتوان کنترلش کرد وجود نداشت. درواقع حتی تواناییهای اقتصادی رژیم در سالهای منتهی به انقلاب بالا رفته بود. لذا شرایط اقتصادی دولت بسیار مطلوب بود و می توان گفت اقتصاد -دست کم- عامل مستقیم در وقوع انقلاب اسلامی نبوده است. یعنی شرایط سیاسی عامل مستقیم بوده است؟ ساختار سیاسی وقت را باید در تحولی جستجو کرد که مشروطیت تلاش داشت به سرانجام برساند. میدانیم که سلطنت ایرانی سلطنت مطلقه بوده است که در اواخر قاجار و طی انقلابی نرم به سلطنت مشروطه تغییر پیدا کرد. تغییری که البته به سرانجام نرسید. دوره پهلوی اول نیز همین گونه است. اما در دهه بیست و در نتیجه ی باز شدن فضای سیاسی، کشور جو خاصی را تجربه کرد. بیشترین حد آزادی معاصر متعلق به همین دوره است که نهایتا دولت ملی تجلی آن بود. تا اینجا بحث بر سر این است که شاه سلطنت می کند و نه حکومت. اما زیاده خواهی دربار و شخص محمدرضا شاه مانع تداوم این امر بود، لذا طی کودتای سال 32 فضا به نفع آنها تغییر کرد. کودتا عملاً  به سرکوب گسترده جریانهای سیاسی منجر شد. دولت دکتر مصدق فروپاشید. گروههای مستقل، زندانی و تبعید و اعدام شدند و فضا به ورود هرچه بیشتر شاه به جرگه دولتمردی انجامید. او حتی دولت میانه رو امینی را هم تحمل نکرد. شما عملا با یک دیکتاتوری سیاسی در این دوره بیست و پنج ساله پس از کودتا، مواجه هستید. دیکتاتوری ای که پیش رونده هم هست یعنی هرچه جلوتر رفت، دایره قدرتش تنگ تر و تنگ تر شد. این ساختار سیاسی که شما از آن با عنوان دیکتاتوری پیش رونده یاد می کنید چه مشخصاتی داشت؟ ساختار سیاسی قدرت پهلوی شدیداً نوپاتریمونیال یا به بیان دیگر سلطانی بود. بر این اساس می توانیم پنج ویژگی را برای آن قایل شویم. 1- شخصی بودن قدرت سیاسی 2- نهادمندی سیاسی اندک 3- انحصارطلبی سیاسی مفرط 4- غیر رسمی سازی 5- فساد . خود مولفه اول یعنی قدرت شخصی بر دو پایه ارتش و دیوانسالاری استوار بود. محمدرضاشاه از همان ابتدای سلطنتش، ضرورت داشتن نظامیان را در کنار خود می دانست. بنابراین ارتش بر هم خورده دوره رضاشاه را بازسازی کرد و با پیروزی کودتا و نخست وزیری زاهدی به عنوان یک نظامی، حضور آنها در عرصه سیاسی پررنگتر شد. شاه برای کنترل ارتش از روشهای مختلفی استفاده می کرد مثلا بطور متناوب افسران ارشد را به سمتهای ریاست ستاد منتسب می کرد یا مثلا از نهادهای امنیتی مانند سازمان شاهنشاهی و واحد اطلاعات رکن 2 برای کنترل نظامی ها بهره می گرفت. البته همزمان با گسترش سلطه شاه بر ارتش، آن را تقویت هم کرد. بودجه نظامی را شدیداً افزایش داد و اندازه نیروهای نظامی را به بیش از دو برابر وسعت داد. یعنی ما در سال 1356 بیش از 410 هزار نفر نیروی نظامی داشتیم. این را تصور کنید با نظارت دقیق بر استخدام و ارتقای نظامی ها که برپایه وفاداری محض به شخص شاه انجام می گرفت. در کنار این، نیروی امنیتی ساواک هم شدیدا فعال بود و با منتقدان و مخالفان برخورد جدی می کرد. دیوانسالاری چه وضعیتی داشت؟ دستگاه های عریض و طویل اداری همواره یکی از مهمترین عوامل برای کنترل زندگی اجتماعی توسط حاکمیت است. در دوره شاه نیز این امر با چندین مولفه گسترش یافت از جمله استانی شدن کشور و به وجود آمدن وزارتخانه ها و اداره های کل. اجرای برنامه های نوسازی هم به این فرآیند کمک کرد. با اجرای اصلاحات ارضی دیوانسالاری دولتی حتی در روستاها هم نفوذ کرد فقط در فاصله سالهای 35 تا 51 استخدام دولتی بیش از 70 درصد افزایش یافت. اینها همگی در مجموع حجیم شدن دولت را شکل داد با این نکته که برخلاف دیوانی شدن غرب و دولتهای دموکرات، بخاطر ماهیت سلطانی حکومت ایران، گسترش دستگاههای دولتی به گسترش قدرت شخصی شاه افزود. از یاد نبریم که دستگاه دیوانی گسترده، به عنوان ابزاری در دست محمدرضا شاه عمل می کرد تا منویاتش را اعمال کند. شما بر سلطانی بودن نظام پهلوی دوم تاکید دارید. به گزینه های دیگری هم درباره این نوع رژیم اشاره کردید. کمی درباره آنها توضیح دهید. مایلم تصریح کنم که رژیم پهلوی دوم یک نظام سلطانی بود که طی زمان بر وجه رانتیرش نیز افزوده شد لذا تلفیقی از این دو است. اما درباره دیگر مولفه ها. سطح پایین نهادمندی که قبل تر اشاره کردم مربوط به وجود نهادهایی است که بتوانند کنشگری سیاسی را فراهم کنند. درواقع بین دولت و جامعه همواره فاصله ای وجود دارد که به واسطه کارآمدی نهادها کم و زیاد می شود. هرچه نهادهای بیشتر و کارامدتری برای جذب کنش معطوف به قدرت وجود داشته باشد دولت از ثبات بیشتری بهره می برد. بالعکس فقدان چنین ویژگی به وضعیت بحرانی می انجامد که خطر تغییرات شدید و بنیادی مانند انقلاب را تشدید می کند. به لحاظ نهادمندی دولت پهلوی اصلا شرایط خوبی نداشت. پس از برکناری زاهدی و نخست وزیری علا، شاه به طور رسمی در تعیین کابینه دخل و تصرف داشت که باز نشانه ای از شخصی شدن حاکمیت بود. شاه حتی حق انحلال مجلس و وتوی مصوبات آن را داشت. بر اینها اضافه کنید مجلس سنا را که نیمی از اعضای آن، توسط شاه تعیین می شد. لذا مجلس بعد از مصدق و امینی، خیلی اختیار و استقلال نداشت. تاسیس حزب رستاخیز نیز عملا کنترل انتخابات مجلس را تشدید کرد. مهم آنکه قوه قضاییه که در سالهای متمادی تلاش می کرد استقلالش را حفظ کند و در بسیاری اوقات موفق هم بود رفته رفته مخدوش شد چرا که انتخاب وزیر دادگستری و ایجاد مراکز قضایی موازی نظیر دادگاههای نظامی و خاص، کنترل شخصی شاه را بر قوه قضاییه افزایش داد. در جایی شما انحصار سیاسی را ویژگی دیگر نظام سلطانی شاه برشمردید. این دقیقا به چه معناست؟ این درواقع همان فضای بسته سیاسی است که در آن انتقاد و اعتراض تحمل نمی شود. در چنین فضایی مجیزگویان، قدرت می گیرند و حلقه قدرت کوچک و کوچکتر می شود. شکل گیری مبارزات زیرزمینی و مسلحانه بازتاب همین وضعیت است. چرا که منتقدان از طریق کانالهای مشروع و قانونی نمی توانند مطالب و خواسته هایشان را طرح کنند. مهندس بازرگان در دادگاهش سخنی گفت با این مضمون که ما آخرین گروهی بودیم که با شما به زبان قانون صحبت کردیم نسل پس از ما با زبان اسلحه با شما صحبت خواهد کرد. این ترجمان همان فضای بسته سیاسی است. حلقه قدرت شدیدا تنگ می شود و انحصاری. شما اگر در این حلقه کند و کاو کنید می بینید که اعضایش از خانواده سلطنتی و درباریان و رهبران نظامی و امینیتی و اعضای رده بالای مجالس سنا و شورا و وزرا بعلاوه اعضای رده بالای تجاری و حرفه ای تشکیل شده است. مانند چه کسانی؟ دربار و خانواده مثل اشرف و فرح و علم. رهبران نظامی مانند فردوست و نصیری و ازهاری. نخست وزیران و وزرا مثل هویدا و آموزگار و زاهدی. پرسنل رده بالای تجاری و حرفه ای مثل انصاری و امامی، ایادی مجلس نیز مانند شریف امامی. ویژگی غیررسمیت را چطور می شود توضیح داد؟ منظور همان روابطی فرا قانونی است؟ بله. به نوعی همان است. قانون رسمیت بخش است و هنگامی که روابط، باندی و گروهی می شود قانون هم کمرنگ می گردد. در این دوره شما شاهد گسترش روابط غیر رسمی و خارج از چارچوبهای قانونی هستید. عامل اصلی تحرک و رشد سیاسی در این دوره همین روابط است. دو عنصر اصلی در روابط سیاسی اجتماعی نقش عمده ایفا می کرد: دوره ها یا محافل وابستگان و رابطه های خویشاوندی. برای ارتقای مقام  و رشد، عضویت در چنین جمع هایی ضروری بود. نگاهی به زندگی سیاستمداران فعال دوره پهلوی به شما خواهد گفت که آنها عضو چند دوره یا دسته بندی بودند. جالب آنکه شاه با تاکید بر اختلافات موجود بین این دسته ها و دامن زدن به آنها قدرت شخصی اش را اعمال می کرد. فساد که به عنوان مولفه پنجم اشاره کردم نیز در ادامه این فرایند است. کاهش میزان نهادمندی، به فساد دامن می زد. « خاصه بخشی» بعنوان شکل عمده فساد در این دوره چشمگیر است. « خاصه بخشی» یکی از ابزارهای مهم در دست شاه بود تا برای هوادارنش امتیازات خاص در نظر بگیرد و جلب همکاری و یارگیری نماید. این کار چطور و با چه منابعی انجام می شد؟ دربار پهلوی در این دوره چهار منبع عمده ثروت داشت: مالکیت زمین. درامدهای نفتی. تجارت. بنیاد پهلوی. که این اخری بسیاری از فعالیتهای خدماتی و کشت و صنعت و بانکها را در اختیار داشت. این بنیاد از سه روش به نفع شاه و سلطنت او عمل می کرد: 1. بصورت منبع خانواده سلطنتی. 2- بصورت ابزار کاربرد نفوذ در بخشهای سیاسی. 3. بصورت مجرای جهت دهی حمایت از رژیم. این درآمدها اغلب بصورت پورسانت و رشوه به مسولان سطح بالا تعلق می گرفت. این ویژگیها در مجموع شرایط مساعد انقلاب بود؟ دقیقا. اسیب پذیری رژیم شاه به نظر من از همین منظر قابل ردیابی است. همزمان با برنامه های رشد و توسعه اقتصادی بگونه ای معکوس، بسته شدن فضای سیاسی را شاهد هستیم. شخصی شدن قدرت و کاهش سطح نهادمندی و فساد و رواج غیر رسمی گرایی و انحصار سیاسی همه و همه بستر مناسبی بود برای یک دگرگونی جدی مانند انقلاب. دگرگونی ای که با ظهور یک رهبر فراگیر در جبهه متکثر اپوزیسیون به سرانجام رسید.

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code