گزارشي از پوران، خانم معلم نانوا :
۱۳۹۳/۱۲/۱۶ ۱۶:۲۸ چاپ
گیل نگاه: تنور خاموش شده، اما گرمایش هنوز نانوایی را گرم می کند. بربری های گردی که بخار از روی شان بلند می شود را گوشه ای می گذارد و روی شان را با پلاستیکی ضخیم می پوشاند تا مشتری ها نان گرم نصیب شان شود. بچه های قد و نیم قد که یکی یکی از در نانوایی می آیند تو را هدایت می کند سمت نیمکت های شان و آماده می شود برای شغل دومش؛ معلمی. اینجا روستایی است در ١٢ کیلومتری پایتخت، «سنجران» روستای کم سکنه ای در منطقه خجیر. نانوایی نخستین نشانه های این آبادی است، نانوایی که زن خانه هم شاطری می کند در آن و هم روی نیمکت های چوبی ای که کنار تنور برای بچه ها چیده، معلمی می کند. «پوران عابد نظری» ٥٠ سال را رد کرده، اما هنوز جوان است برای کلمه میانسالی و هر روز به عشق بچه ها راه نانوایی را طی می کند، بچه های افغان که برای باسواد شدن، سراغ پوران آمده اند. «هرروز صبح، ساعت چهار به همراه همسرم از خانه می زنیم بیرون و نانوایی را باز می کنیم. هشت سال است از تهران جدا شده ایم و اینجا را برای زندگی انتخاب کرده ایم. خوشبختی را در آرامش اینجا پیدا کرده ام و حاضر نیستم دوباره به تهران برگردم.» اینها حرف های پوران، زن نانوای معلمی است که عاشقانه به بچه هایش درس می دهد، بچه هایی که روزی خودشان او را «خانم معلم» صدا کردند و از آن روز شد معلم دختران و پسران افغان منطقه. زندگی روستایی، سبک زندگی شان را تغییر داده، بهرام و پوران، زن و شوهر تهرانی آرامش نانوا بودن را به کار کردن در شرکت و بانک در تهران شلوغ ترجیح داده اند. بهرام که مرد خانه است و ٥٥ ساله، با لباس کاری که سرتاپای وجودش را آرد نان ها گرفته، از روزهایی می گوید که حاضر نبود بدون اتوی شلوارش و ادکلنش از خانه خارج شود. «خیلی وقت است این قرتی بازی ها را کنار گذاشته ام، نه اینکه بد باشد، اما الان، اینجا، با این مدل زندگی کردن، آرامش بیشتری دارم، دیگر برایم مهم نیست لباس هایم مرتب اند یا نه، روزهایی بود که اگر ماشینم کثیف بود و خاک داشت، از خانه بیرون نمی رفتم. الان روزی نیست که سرو وضعم پر از گرد آرد نباشد.» می خندد و رد می شود. آرام است، راحت و مطمئن مغازه اش را می سپرد به ما و می رود خانه تا همسرش را صدا کند تا روی نیمکت های نانوایی بربری شان بنشینیم و از شغل عجیب پوران حرف بزنیم. آن سال من شروع به درس دادن به بچه ها کردم. تعدادشان از پنج به ٤٠ تا رسیده بود، از پایه اول تا پنجم درس می دادم. اتاق بالای خانه مان خالی بود، آنجا شده بود کلاس درس مان. روی زمین می نشستند، خودم کتاب های شان را تهیه می کردم، با هزینه خودمان دفتر و مداد و وسایل دیگر می گرفتم و بهشان درس می دادم. دانش آموزانی دارم که دوم دبیرستان اند، بعضی های شان دیپلم گرفتند مشتریانم وقتی من را جای نانوا می بینند   تعجب می کنند. از دور که دارند می آیند می بینیم که جور خاصی نگاه می کنند. اما زنان در مناطق مختلف، شغل های مختلف دارند. یکی معلم است، یکی کارمند است، یکی مهندس. یکی هم نانواست، نانوا بودن که تعجب ندارد. نمی دانم چرا با تعجب نگاه می کنند. خمیر را می بُرم، چانه می گیرم، ناخن می زنم، در تنور هم می اندازم  هشت سال است در سنجران زندگی و کنار همسرتان نانوایی می کنید. این شغل برای تان عجیب نیست؟ نه چرا عجیب باشد، کار است و من هر کاری در توانم باشد و به آن علاقه داشته باشم، انجام می دهم.  چندسال است کار می کنید؟ از سال اولی که آمدیم، با شوهرم همکاری کردم. چه در نانوایی چه در کارگاه. کارگرها خیلی اذیت می کردند، بهانه های الکی می گرفتند. گفتم بهتراست آ نها بروند، خودمان کار کنیم. نانوایی را هم هیچی بلد نبودیم. نه شوهرم، نه من. پله پله کار را یاد گرفتیم. با هم شروع کردیم و الان نانوا شدیم.  قبل از این کار هم شغل دیگری داشتید؟ شوهرم قطعات باکالیت (ترکیب مصنوعی از رزین) درست می کرد، با او همکاری می کردم و در کارگاه کمکش می کردم. وقتی به سنجران آمدیم، خانه دار بودم، کارگرهای کارگاه شوهرم که رفتند، تصمیم گرفتم به کمکش بروم و جای کارگرها بایستم. گفتم نیازی به کارگر نیست، خودم کار می کنم.  چه شد نانوایی را انتخاب کردید؟ وقتی داشتیم کار تولیدی می کردیم، قطعات چینی به بازار آمد، کار ما هم رو به پایان رفت و تعطیل کردیم تا ضررده نشویم. من پیشنهاد دادم شامپو خمره ای تولید کنیم، گفتم دستگاه پرسش را بگیریم، تولید کنیم. اما سرمایه می خواست و ما نداشتیم. آن موقع ٣٠ میلیون هزینه پرس شامپو بود. پیشنهادات زیادی به شوهرم دادم، اما همه شان سرمایه می خواست، تا اینکه همسایه روبه رویی مان پیشنهاد داد نانوایی بزنیم. شوهرم از همه همسایگان پرسید و خواست که اول خودشان اقدام کنند، تا مشکلی ایجاد نشود، اما کسی قبول نکرد که نانوایی بزند. در طبقه پایین خانه خودمان، شروع کردیم نانوایی را بسازیم. از دیگران که این کار را کرده بودند هم مشاوره گرفتیم، از کسانی که در این صنف کار می کنند پرسیدیم که چه کارهایی باید بکنیم. شاطر آوردیم، کارگر آوردیم، اما نشد. مجبور شدیم خودمان کار را دست بگیریم.  چه شد که معلم شدید؟ پوران: قبل از اینکه به نانوایی بیایم کارم درس دادن به بچه ها بود. یک روز پسر کوچکم گفت من می خواهم به بچه ها ریاضی درس بدهم. نخستین سری پنج تا بچه آمدند، نشستند، صحبت کردند. پسرم می خواست دانشگاه امتحان بدهد، شرط کرده بود اگر دانشگاه قبول شود دیگر درس نمی دهد. امتحان داد و قبول شد و رفت. بچه ها بلاتکلیف مانده بودند. یک روز در حیاط نشسته بودم، داشتم کار می کردم، بچه ها از در آمدند توی حیاط و به من گفتند خانم معلم، خانم معلم. من تعجب کردم، گفتم از کی تا حالا من خانم معلم شدم؟ گفتند پسرتان به ما درس می داد، حالا که نیست، شما باید درس بدهید. گفتم بروید، فردا بیایید. شب به پسرم گفتم این چه کاری بود با من کردی. آن سال من شروع به درس دادن به بچه ها کردم. تعدادشان از پنج به ٤٠ تا رسیده بود، از پایه اول تا پنجم درس می دادم. اتاق بالای خانه مان خالی بود، آنجا شده بود کلاس درس مان. روی زمین می نشستند، خودم کتاب های شان را تهیه می کردم، با هزینه خودمان دفتر و مداد و وسایل دیگر می گرفتم و بهشان درس می دادم. بهرام: در این فاصله هم دوست و آشنا هم که مطلع شده بودند، لوازم تحریر و کیف و اقلامی شبیه اینها را برای بچه ها می آوردند. پوران: من در کارم جدی بودم، سعی می کردم به بچه ها درست درس بدهم. دانش آموزانی دارم که دوم دبیرستان اند، بعضی های شان دیپلم گرفتند. با بیشترشان در ارتباطم، به خانه های شان می روم.   بلد بودید درس بدهید؟ بله.    مدرک تحصیلی تان چیست؟ دیپلمم. از موقعی که خودم درس می خواندم، عاشق معلمی بودم. رفتم امتحان هم دادم، قبول شدم اما گفتند باید بروید روستا درس بدهید، اما همسرم اجازه نداد بروم. در بانک هم کار پیدا کردم اما شوهرم نگذاشت. اما معلمی را واقعا دوست دارم، از بچه هایم امتحان می گیرم، پایان ترم هم آنها را به آموزش و پرورش می برم تا امتحان بدهند و کارنامه بگیرند و به مقطع بالاتر بروند. بهرام: در این میان آقای عتیقه چی، یکی از همسایگان اینجا که ویلا دارد، هم همکاری کرد و ١٣ تا میز و نیمکت برای بچه ها گرفت. الان چون بچه ها تعدادشان کم شده، همین سه تا نیمکت را در نانوایی گذاشتیم. فضای پشت نانوایی وسیع بود، نیمکت ها را انجا گذاشته بودیم که هم هزینه گرمایی ندهیم، هم محیط برای بچه ها تمیز و مناسب بود.  مدرسه تان از کی به نانوایی منتقل شد؟ بهرام: یکی دو ماه در طبقه دوم خانه مان بود، بعد از آن آوردیم پشت نانوایی، بهداشت هم می آمد، موردی نمی گرفتند. در جدا برای رفت و آمد بچه ها داشتیم.  چند تا شاگرد داشتید؟ پوران: ٤٠ تا در مقاطع مختلف. کلاس اولی زیاد داشتم. کلاس دومی، پنج، شش تا بودند. سوم، چهارتا و پنجمی هم چهارتا داشتم.  وقتی همه پایه ها کنار هم می نشستند چطور درس می داید ؟ پوران: اول کلاس که وارد می شدم، مشق کلاس اولی ها را چک می کنم، اگر مشق شان را ننوشته باشند، همانجا می نویسند. درس هایی که داده بودم ازشان می پرسیدم. بهشان دیکته می گفتم، از چهارم و پنجمی ها تاریخ مدنی می پرسیدم. به بچه هایی که قوی تر بودند، بیشتر درس می دادم، ضعیف ها و متوسط ها اصرار می کردند که به ماهم درس بده، می گفتم که باید همین ها را بخوانید، وگرنه گیر می کنید. ریاضی را هم بهشان درس می دادم. می نشستند حل می کردند. پنجمی ها چون امتحان نهایی داشتند، با آنها بعد از کلاس بیشتر کار می کردم. کتاب های اضافی را هم برای شان می آوردم. درس ها را سطحی رد نمی کنم. به سوالات کتاب اکتفا نمی کنم. معتقدم آنها می روند کلاس بالاتر و بعدها می گویند خانم هیچی به ما یاد نداده. سوال اضافی هم همیشه بهشان می دادم.  برای چه این کار را می کردید؟ پوران: علاقه دارم. معلمی برایم عشق عجیب و غریبی است. بهرام: نوع دوستی اش بیشتر از علاقه اش بوده، همین الان هم هرکاری از دستش برآید برای همه می کند.  اینکه خودتان هزینه ها را بر دوش بگیرید و از دانش آموزان پولی نگیرید برای چه بوده؟ بهرام: ما الان در اینجا ساکنیم، من با این لباس در این مکان آرامش خاصی دارم، این آرامش برایم خوشبختی می آورد. دوست دارم برابر این لطف و آرامشی که اینجا از طریق خدا و بنده های خدا بهمان می رسد، ما هم این لطف را به بقیه بکنیم. کاری که همسرم برای بچه ها می کند، هیچ مدرسه غیرانتفاعی برای دانش آموزانش نمی کند. او از دوچرخه تا تی شرت برای بچه ها جایزه می گیرد، یادم است آخر ترم، برای نفرات اول دختر و پسر دوچرخه خرید تا نفر آخر کلاس که او هم بی نصیب نماند و تی شرت گرفت. همه اینها با هزینه خودمان بود.   بهتان فشار نمی آمد؟ نه اصلا. ما مشکل مالی خاصی نداریم که این هزینه ها برای مان زیاد باشد.  به هر حال ٣٠، ٤٠ تا دانش آموز بودند. تامین این هزینه ها خیلی هم آسان نیست. کسانی هم هستند در محل که کمک می کنند. یکسری لوازم تحریر رایگان از فروشنده محل آمد و به بچه ها کمک شد.  خانواده بچه ها محرومند؟ پوران: بعضی های شان محرومند و بعضی هایشان نه. اما من همه شان را به یک چشم نگاه می کنم. برایم مهم نیست کدام شان دارد و کدام ندارد.   همه شان افغان اند؟ بله.  در کلاس های شما دختر و پسر مختلطند؟ بله.   از تجربه کار نانوایی تان بگویید. از وقتی کار نانوایی را شروع کردم، به بچه ها گفتم ساعت ٩ به بعد بیایند. هر روز ساعت چهار صبح با همسرم به نانوایی می آییم تا هشت و نیم، ٩ پخت داریم. از ساعت ٩ کم کم بچه ها می آیند، درس مان تا ١٢ طول می کشد. روزی دو ساعت بهشان درس می دهم. الان ٩ تا دانش آموز دارم. یکی پنجمی است و باید آخر ترم برای امتحانات نهایی به آموزش و پرورش ببرمش. روزی نیست که به بچه ها بگویم بهتان درس نمی دهم. اگر خسته و کوفته هم باشم بچه ها را رها نمی کنم.  چند سال است این کار را می کنید؟ از سال ٨٣ شروع کردم. ١٠ سال است.  آموزش و پرورش حمایتی از شما کرده؟ بهرام: خانمی خارج از تشکیلات آموزش و پرورش می آیند به صورت انفرادی و شخصی کمک می کنند. مادر یکی از همکلاسان پسرم هم سوال امتحانی و جزوات می آورد و برای امتحان در اداره هماهنگ   می کند. خودتان هم نانوایی می کنید یا پشت صحنه اید؟ پوران: بیشتر وقت ها همه چیز را آماده می کنم، اما وقتی لازم باشد در تنور هم می اندازم. خمیر را می بُرم، چانه می گیرم، ناخن می زنم، در تنور هم می اندازم. تنورتان از اول ماشینی بود؟ نه، پارویی بود. الان ماشینی شده.   این کار برای تان سخت نیست؟ نه سخت نیست. راحت از پسش برمی آیم.  مشتری ها وقتی شما را جای نانوا می بینند، تعجب نمی کنند؟ چرا تعجب می کنند. از دور که دارند می آیند می بینیم که جور خاصی نگاه می کنند. اما زنان در مناطق مختلف، شغل های مختلف دارند. یکی معلم است، یکی کارمند است، یکی مهندس. یکی هم نانواست، نانوا بودن که تعجب ندارد. نمی دانم چرا با تعجب نگاه می کنند.  خودتان تعجب نمی کنید جایی بروید نانوای زن ببینید؟ پوران: نه. چون دیده بودم. در ضمن من آدم خجالتی نیستم. کاری که باید بکنم را می کنم. بهرام: یکسری زنان هستند که عاشق آسفالت و مغازه اند، نمی توانند از شهرهای بزرگ دل بکنند. یک آشنایی داریم که ویلایی مجهز در این منطقه ساخته، آرزو دارد زنش بیاید اینجا. با حسرت زندگی ما را نگاه می کند. زندگی ما برای بعضی ها جالب است، برای بعضی ها هم قابل تحسین.  این منطقه باید زمستان سختی داشته باشد. برای بچه ها سخت نیست یک کیلومتر راه را تا  اینجا بیایند؟ بچه ها خیلی پشتکار دارند، برف و توفان هم بیاید، کلاس را رها نمی کنند و می آیند.  هیچ نیازی نیست مثل ما که به زور به مدرسه می فرستادن مان، به حضور در کلاس الزام شان کنید؟ نه، آن طور نیستند. همیشه دوست دارند کلاس برقرار باشد. بهرام: یک مساله هم بین شان ژنتیکی است، در این سرما با یک لا پیراهن می آیند، با دمپایی می آیند، هیچ وقت هم نمی آیند بغل تنور که بگویند سردمان  است  و گرم شویم.    دانش آموز ایرانی ندارید؟ داشتیم، اما از اینجا رفته اند. اینهایی هم که هستند بچه های شان را تهران ثبت نام کرده اند. چند نفر بودند که می خواستند بچه های شان را پیش من بیاورند، قبول نکردم، گفتم من درست درس می دهم، اما بهتر است وقتی می توانید بچه های تان را تهران ببرید، ببرید. بالاخره فضای مدرسه با اینجا فرق می کند.  اینجا افغان ها نمی توانند مدرسه بروند؟ پوران: مدرسه داشتند، اما تعطیل شد. بهرام: مدرسه این منطقه سال ٤٧ تاسیس شده بود، اما سیاست منطقه خجیر این است که اینجا تخلیه شود. عملا کاری کردند که مدرسه هم بسته شود. به ساکنان روستاهای سنجریان و ترقیان کاری ندارند. خجیر اما حریم سد است و هم مالکیت اصلی که از آن جهاد بود باعث شد تخلیه کنند.  شما می گویید هر کاری باشد می کنم، ابایی از کار ندارم. جز خانه داری چه کارهایی در زندگی تان کرده اید؟ من خیلی دوست داشتم کار کنم، البته شوهرم اجازه نمی داد. ما در شهریار دستگاه پرس داشتیم، پشتش می نشستم. تولیدات باکالیت، بدنه اتو، دسته سماور تولید می کردیم. من در کارگاه کار می کردم. حتی می خواستم بروم حسابداری بانک، شش ماه هم کار کردم. الان هم دوست دارم کار کنم.  چه کاری؟ معلمی.  تنها کاری که می توانید بکنید این است که معلم خصوصی بچه ها شوید، خیریه کار کنید، پولی هم نگیرید؟ من اصلا ناراحت نیستم، اصل کار، خداست.  بچه های تان اینجا زندگی نمی کنند؟ نه. آنها ازدواج کرده اند. در تهران زندگی می کنند. برای شان خانه گرفتیم. راضی اند از اینکه با همسرتان نانوایی می کنید؟ اول ها، نه. مخالفت می کردند. می گفتند اینجا کجاست آمدید. بروید تهران زندگی کنید.  اعتراضی به نانوا بودن شما نداشتند؟ پوران: اولش اعتراض می کردند اما قانع شان کردیم. نشستیم صحبت کردیم، مسائلی را برای شان باز کردیم. قانع شدند. بهرام: زمانی دفتر کارمان میدان هفت تیر بود. از آلمان، ایتالیا و ترکیه واردات داشتیم، ٥٤ تا کارگر داشتیم. آخر سر می دیدیم هیچی برای مان نمی ماند، این همه تولید داریم، گردش مالی داریم، هم فکر و هم جسم مان را می گذاشتیم، اما چیزی نمی ماند.  شما زمانی تهران زندگی می کردید. الان آمدید اینجا. با درآمد نانوایی، زندگی تان می چرخد؟ بهرام: نانوایی خوبی اش این است که اجاره نمی دهیم، هزینه سربار نداریم. هرچه در می آوریم نصیب خودمان می شود. بعد از اینهمه تکاپو، شعار انگلیسی ها را سرلوحه کارم قرار دادم. کم می خورم، گرد می خوابم، خیلی هم راحت می خوابم. افکارم را راحت کردم. آنهایی که از روستا و شهرستان به تهران می آیند، به هیچ وجه نمی توانند به ده برگردند. اما تهرانی های قدیم این طور نیستند. زمانی من اگر کفشم واکس نداشت، لباسم اتو نداشت یا ماشینم کثیف بود، از خانه بیرون نمی رفتم. اما الان این شده تیپ و لباسم. بعضی اوقات خانمم ناراحت می شود می گوید، آن ادا اطوارهایت کجا رفته. اما الان از تهران و آلودگی هایش فراری ایم.  اگر الان نانوایی تان بسته شود، حاضرید کار سخت مردانه کنید؟ مثلا پشت تراکتور بنشینید و کارهایی شبیه به  این؟ پوران: بله، حاضرم. از کار نمی ترسم، تنفر هم ندارم. بعضی ها هستند که اصلا از کار خوش شان نمی آید، می گویند چندش آور است. کار را زنانه، مردانه نمی بینید؟ نه.  فکر می کنید چه چیزی باعث می شود این گونه به زندگی نگاه کنید؟ بهرام: انگیزه، دلیل اصلی اش است. بچه هایم که دوره راهنمایی بودند، برای من کار می کردند و حقوق می گرفتند. الان خانمم شب به شب حقوقش را می گیرد و پس انداز می کند.  به همسرتان چقدر حقوق می دهید؟ ٢٠هزار تومان. خودش پس انداز می کند و از روی سپرده ها برای بچه ها وام می گیرد.   همیشه همین قدر می دادید یا تورم را هم  درنظر می گیرید؟ نه در نظر می گیرم.   اینجا چند تا خانواده افغان دارد؟ ١٠، ١٢تا خانواده مانده اند.   اگر حرفی دارید یا مساله مهمی است که می خواهید به آن اشاره کنید، بفرمایید. بهرام: موفقیت در آن است که هر چیزی را که بخواهید، با دید مثبت به آن نگاه کنید تا موفق شوید. پوران: خوشبخت کسی است که در فضای الحمدالله زندگی کند. چه دنیا به کامش باشد، چه نباشد. چه آن زمانی که می دوی و نمی رسی، چه آن زمانی که گامی برنداشته باشی و به مقصد می رسی. پس خوشبختی، چیزی جز آرامش نیست. هرکه دارای این موهبت الهی باشد خوشبخت   است.
به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code