اختصاصی/گیل نگاه: این عابرین پیاده هم شده اند بلای جان ما تاکسی دارها! زورشان می آید دست در جیب خود کنند که هیچ، قوانین راهور داخل پرانتز راهنمایی و رانندگی هم همه برای آنهاست انگار! از کله سحر خروس خوان می افتند در خیابانها هی برو هی بیا! کجا می روند حالا؟ والا ما هم بی خبر مثل شما . آخر نه که ما سرمایه داری پیشه مان شده، دیگر خیلی وقت است که خبر از پیاده رو جماعت نداریم. الغرض مرض دارند بعضی از آدمها. و همینطور بعضی از موزائیکها، موزائیکهای آب زیر کاه و آدمهای زیرآبی رو. بعضی از این موزائیکها انگار که فقط برای روزهای بارانی آن هم در شهر بارانهای نقره ای ساخته شده اند تا حال بعضی از جورابهای خشکِ یه لا قبا را بگیرند. اعتراض موزائیکها را به شهرداری که می بریم، آنها داخل پرانتز شهرداری چی ها هم گردن ما می افتند. بعضی از این آدمها هم انگار قانون چراغ قرمز را با چراغ بالا اشتباهی گرفته اند. راستش را بخواهید بعضی از این تاکسی دارها هم انگار این قانون، داخل پرانتز قانون چراغ قرمز را با پشت گوش خود اشتباه گرفته اند. اصغر پاسبان همسایه ماست. او هم محل پستش سرِ چهار راه میکائیل است. همانجا که ایستگاه ماست. از آن موقع که به خواستگاریش از دخترم برای پسرش جواب رد دادم دائماً دنبال آتو گرفتن از ما است. لا مروت نمی گذارد جوم بخورم. انگار کارشناس سازمان ملل است یا کلکسیون قوانین حقوق بشر. از ترسش جرات ندارم با هیچکدام از مشتریها جروبحث کنم تا کمی اعصابم از این کار هر روزه و یکنواخت راحت شود. تا صدا را می برم بالا می بینم عین اجل معلق بالای سرم ایستاده. از سر عقده با من هم همیشه طرف مشتری را می گیرد. بعضی وقتها به خودم می گویم حیف دختر یکی یکدانه ام نبود! چقدر خوب که به این جماعت زن ندادم. داخل پرانتز یه دختر دارم شاه نداره. بگذریم آن موقع ها که با اصغر پاسبان زدو بندی داشتیم، بعضی موقع ها او ندید می گرفت و ما دادِمان را می زدیم و بعضی اوقات هم که او برای سیگار کشیدن جیمفنگ می شد ما آمارش را نگه می داشتیم تا به راحتی کوفت کند. یکبار، داخل پرانتز آن موقع ها، از اصغر پاسبان پرسیدم چرا مردم به قوانین راهور، داخل پرانتزش را قبلاً عرض کرده ام، احترامی نمی گذارند. چرا همیشه قانون راهور حق را به عابر پیاده می دهد. خندید و گفت: موری شوفر، داخل پرانتز اسم اصلی من مرتضی است ولی در بین دوستان تاکسی دار به این اسم مشهورم. اصلاً کجا بودم... آها، خندید و گفت: موری شوفر، تو دیگر چرا، تو که از زیر پوست شهر خبر داری، تو که از حال و روز مردم هم با خبری، واقعاً انتظار این سوال را از تو نداشتم. ما داشتیم پیش خودمان فکر می کردیم که مگر چه گفتیم که ادامه داد: مردم این دوره زمانه ذاتاً عجله دارند. این همه هم عجله می کنند آخر به هیچکدام از کارهایشان هم نمی رسند. اصلاً خود ما، خود ما که مجری قانونیم بین خودمان باشد گاهاً در لباس شخصی قانون را زیر پا می گذاریم. آخ چه کیفی دارد چراغ قرمز را رد کنی و پلیس هم ترا نبیند. این را که دیگر خودت خوب می دانی. صحبتش تا به اینجا، داخل پرانتز مبحث عجله در کارها که رسید از ادامه صحبت با اصغر پاسبان منصرف شدم. ولی به نظر من به عنوان یک کارشناس مباحث چراغ قرمزی به غیر از عجله که هرکسی دارد بحث دیگری هم مطرح است. بی حوصلگی عامل دیگر موثر در عبور از چراغ قرمز است. می پرسید چطور؟! عرض می کنم. بی حوصلگی منجر به این میشود که یک قانون نویس حالِ نوشتن یک قانون قرص و محکم را نداشته باشد و در نتیجه قانون راهوری نوشته می شود که چندان محکم نیست. عابرین هم حوصله رعایت قانونی که با بی حوصلگی نوشته شده را ندارند. از طرف دیگر مامور بی حوصله هم حالِ اینکه همه متخلفان، داخل پرانتز بیشترشان عابران پیاده گرسنه و فقیر هستند!! و در بین تاکسی دارها کمترند، را اعمال قانون کند ندارد. بحمداله این موضوع هم ریشه یابی شد و علت اصلی عبور از چراق قرمز بصورت کاملا علمی موشکافی شد. "عجله" و "بی حوصلگی" همین ... همه تان ماشین دار شوید انشااله محل امضای موری شوفر
به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code