گفت و گو با ابراهيم ضمير، بازیگر فیلم سینمایی «در دنيای تو ساعت چند است»
۱۳۹۴/۰۵/۱۸ ۱۸:۰۵ چاپ
اختصاصی گیل نگاه/ بهرنگ تاج بخش: «ابراهیم ضمیر» از دوران طلایی تئاتر گیلان می آید؛ از آن زمان که «تماشاخانه» حرمت داشت و خاک صحنه کیمیایی گرانبها بود. اگرچه سالهای زیادی از شروع فعالیت او می گذرد٬ با انگیزه کار می کند و معتقد است که هیچ وقت برای تجربه موقعیت های جدید دیر نیست. ضمیر از ماشینی شدن زندگی انسان مدرن ناراضی است و برای کودکان امروز که از نزدیک «گنجشک» ندیده اند غصه می خورد. بازی در نقش «آقای نجدی» در فیلم سینمایی «در دنیای تو ساعت چند است» بهانه ای شد تا دوباره او را ببینیم و پای حرفهایش بنشینیم؛ با همان لهجه گیلکی... شما زمان زیادی از صحنه دور بودید و پس از مدتها در اثر سینمایی «در دنیای تو ساعت چند است» ایفای نقش کردید. برایمان از سوابق هنری تان بگویید. کار در تئاتر را از اواخر دهه ۳۰ در زمانی که دانش آموز دبیرستان شاهپور رشت بودم آغاز کردم. پس از خاموشی «تماشاخانه گیلان»٬ دبیرستان ما تالار نمایش بسیار خوبی داشت که اغلب اجراهای تئاتری در آنجا برگزار می شد. بعد از اتمام دوره تربیت معلم به استخدام آموزش و پرورش (فرهنگ) درآمدم و در اوایل دهه ۴۰ به همراه «احمد نوراللهی» گروه «جوانان گیلان» را تشکیل دادیم که بعد از چند ماه نمایشنامه «اشتباه بزرگ» را به نویسندگی و کارگردانی ایشان در تالار«ارامنه» رشت روی صحنه بردیم. گروه ما بعد از مدت کوتاهی به علت پاره ای مشکلات نتوانست به کار خود ادامه دهد. بعد به همت چند تن از دوستان علاقه مند به هنر تئاتر٬ «گروه هنری آتوسا»را پایه گذاری کردیم که با اجرای نمایشنامه های «عشق مقدس»٬ «ولپن»٬ «مهر وشرف» و چند نمایشنامه دیگر٬ این گروه به مخاطبان شناسانده شد و موفقیت هایی هم کسب کرد. از بنیان گذاران «گروه هنری آتوسا» غیر از بنده «انوش نصر»٬ «احمد بدر طالعی» و «علی عسکری» بودند. البته ناگفته نماند که در این راه «محمد بشری» و بیژن «میرنیک جو» بسیار یاری مان کردند. از سال ۱۳۴۷ «گروه هنری آتوسا» فعالیت خود را در عرصه فرهنگ و هنر آغاز کرد و برای نخستین بار در ایران نمایشنامه «مردی که مرده بود و خود نمیدانست» را به کارگردانی من به روی صحنه برد که بسیار مورد توجه قرار گرفت. این گروه در سال ۱۳۴۸ موجودیت خودش را در اداره کل ثبت اسناد واملاک استان گیلان به ثبت رساند و رسماً به فعالیت خود ادامه داد. «آتوسا» کارهای دیگری هم روی صحنه برد؟ علاوه بر نمایشنامه هایی که نام بردم «چهار صندوق» بهرام بیضایی­ که این کار هم برای نخستین بار در ایران به وسیله گروه آتوسا روی صحنه رفت – «پیکنیک در میدان جنگ» فرناندو آرابال٬ «سگی در خرمن جا» نصرالله نویدی٬ «بمبو» عبدالخالق و... که بنده در اغلب این نمایشنامه ها بازی داشته ام و افتخار کارگردانی بعضی از آنها هم با من بود. IMG_7887 اگر اشتباه نکنم نمایشنامه «وقتی که آسمان می گیرد» جایزه هم برده بود. بله٬ در سال ۵۲ جایزه دانشجویی را برد و متن آن هم در مجله «هفت هنر» به چاپ رسید. این نمایشنامه در اردوی دانشجویان رامسر٬ مدتی روی صحنه بود وعلاوه بر گروه آتوسا توسط گروه های دیگر هنری هم اجرا شد. این نمایشنامه در سال ۱۳۵۶ به شکل «تله تئاتر» ضبط تلویزیونی شد. آن دوران استقبال از کارها چگونه بود؟ باور کنید برای دیدن بعضی از نمایشنامه ها تماشاگرانی از تهران داشتیم که پس از تماشای کار٬ شبانه بر می گشتند. آن هم نه این جاده فعلی! جاده دوطرفه قدیم. «گروه آتوسا» دیگر شناخته شده بود. ما اغلب در روزنامه های پر تیراژ آن موقع آگهی چاپ می کردیم. بعضی از مجلات هنری برای ما نقد می نوشتند. «ادبیات وهنر – بازار» که از مجلات وزین ادبی آن دوران بودند٬ برای کارهای ما نقد می نوشتند و خبر کارهای مان را منتشر می کردند. روزهایی که حال تئاتر خوب بود! امروز اما؟ اجازه بدهید درباره استان خودم حرف بزنم. ما از باسابقه ترین استان های کشور در تئاتریم. تئاتر مجموعه ای از هنرهاست. هنرهای مختلف با هم جمع می شوند تا یک تئاتر شکل بگیرد. تازه بعد از همه اینها باید تالاری برای اجرا داشته باشید. تبلیغات وسیع از رادیو٬ تلویزیون و سایر رسانه ها. چون کار٬ کار فرهنگی است. در کشورهای پیشرفته دنیا شهرداریها به تئاتر کمک های قابل ملاحظه ا ی می کنند. می دانید که در تئاتر٬ هم حسی بسیار قوی است. در تئاتر نفس در نفس تماشاگر است. ما باید به اندازه کافی تئاتر تولید کنیم و مردم جایی را به نام تماشاخانه بشناسند. به عنوان یک پیشکسوت هنر نمایش گیلان٬ به نظر شما تئاتر امروز نسبت به دوران خودتان چه تغییراتی کرده است؟ استان ما بیش از یک قرن سابقه تئاتر دارد و حالا باید جزو اولی ها در سطح کشور باشد اما به نظر شما اینطور است؟! به ما آموخته بودند که به صحنه و پیشکسوتان احترام بگذاریم. ما هم ساعتها می نشستیم و به حرف های کارگردان گوش می دادیم. من از «استاد علی دریابیگی» بسیار آموختم که از شاگردان ممتاز تئاتر در آلمان بود. قبل از جنگ جهانی دوم از استاد نمایشنامه نویسی ام زنده یاد «ایرج زهری» هم بسیار آموختم. یک هنرمند٬ بویژه هنرمند تئاتر باید محیط اطرافش را بشناسد٬ تا حدودی به مسائل اجتماعی و سیاسی آگاهی داشته باشد٬ درعین مطالعه باید تمرین و ممارست فراوان داشته باشد٬ باید بیاموزد٬ غرور وخودخواهی را از خود دور کند٬ اگر یک بار مورد توجه قرار گرفت دستپاچه نشود و فروتن باشد٬ بیاموزد و بیاموزد. آخرین بارچه سالی روی صحنه تئاتر رفتید؟ سال ۱۳۶۷. نمایشنامه «ویتامارا» به کارگردانی زنده یاد احمد بدر طالعی. پس برای ۲۷ سال صحنه را ترک کردید. چرا؟ مشکلات زیادی وجود داشت. کار آخر که مجوز گرفت٬ شاید هشتمین یا نهمین کاری بود که برای مجوز گرفتن فرستادیم. مگر نمایشنامه خوب چقدر نوشته می شود؟ همانطور که گفتم تئاتر مجموعه ای از هنرهاست. به هنرهای دیگری از تئاتر پرداختم. داور جشنواره های مختلف تئاتر بودم و نمایشنامه نوشتم. البته نه به شکل حرفه ای بلکه هر وقت چیزی قلقلکم میداد دست به کار می شدم. از نمایشنامه هایی که برای صحنه نوشتم می توانم به «درشب»٬ «تبر»٬ «وقتی که آسمان میگیرد»٬ «یک نقب بزرگ تا روشنایی» و «آهنگی برای باران» اشاره کنم. درحال نوشتن نمایشنامه دیگری هستم که در نیمه راه آن مانده ام. یک فیلمنامه هم دارم به نام «پرواز». ناگفته نماند که داور سیزدهمین و چهاردهمین جشنواره فیلم های جهانی آموزشی هم بوده ام. IMG_7889 چه اتفاقی افتاد که پس از این سکوت طولانی وارد سینما شدید؟ بازیگری را همیشه دوست داشتم. ولی همان طور که پیش تر عرض کردم خودم را به نوشتن و داوری در بعضی جشنواره ها مشغول می کردم. البته در این سال ها برای حضور درسینما و تلویزیون هم دعوت شدم. مثلاً در اوایل انقلاب پیشنهاد بازی در فیلم «برنج خونین» زنده یاد «قویدل» را داشتم و یا در سریال«کوچک جنگلی» نقش حاج احمد کسمایی را که به دلایل شخصی نپذیرفتم و... اما «در دنیای تو ساعت چند است» از نظر من غیرمتعارف و خاص بود. فضاسازی ها و تضادهای نشانده شده در متن برای من بسیار جذابیت داشت. کار کردن با این گروه سینمایی چه طور بود؟ بسیار صمیمی و با محبت. آقای یزدانیان انسانی بسیار دوست داشتنی و آگاه هستند و با حوصله و خونسردی برای همه وقت می گذارند. حتی یک بار با ایشان تماس گرفتم و گفتم راجع به کار و نقشم سؤالهایی دارم. گفت چشم. وقتی به رشت برای دیدن بعضی از لوکیشن ها آمدند٬ با من تماس گرفتند و در کافه هتل حدود یک ساعت بحث کردیم. درباره شخصیت آقای «نجدی» برای مان بگویید و این که انتخاب چنین اسمی عمدی بود؟ به رفتار آرام و معقول آقای نجدی توجه کنید٬ برخوردهای واقع بینانه ای دارد. وقتی با «گلی» صحبت می کند و از قدم زدن آقای«ابتهاج» با «حوا» در خیابان – آن هم «دست در دست» ­ سخن می گوید٬ لحن اش به جای تنفر و تخریب٬ مؤدبانه است. حتی آنجا که می گوید «جاش خالی». وقتی گلی می گوید «کی؟»٬ می گوید «همه... همه رفته ها». کاش به «نجدی» و«حوا» بیشتر پرداخته می شد. آقای یزدانیان به واسطه خانواده خود با فرهنگ گیلان آشنایی خوبی دارند و ایشان با آگاهی این اسامی را انتخاب کرده اند. البته این سؤال را باید جناب یزدانیان جواب بدهد. از نظر من ممکن است این طور باشد. البته اهمیتی هم ندارد؛ مهم خود کار است. حالا می خواهد اسم من٬ شما و یا هر کس دیگری باشد. به نظر بعضی منتقدان٬ این فیلم حال و هوای سینمای مدرن فرانسه را دارد و قصه اش در بافت سنتی شهر رشت روایت می شود. این ترکیب سنت و مدرنیته چقدر در کار نشسته است؟ فضایی در سنت و در عین حال گریزهایی به مدرنیته که البته بسیار هنرمندانه به هم پیوند خورده اند. خود شخصیت آقای نجدی نمونه بارز آن است. حتی موسیقی کار هم به همین شکل است. موسیقی «دردنیای تو ساعت چند است» از تلفیق آهنگها و ترانه های فولکلور گیلکی و موسیقی غربی تشکیل شده است. استقبال تماشاچیان و مخاطبان از فیلم چگونه بود؟ راضی نگه داشتن تماشاگر کار آسانی است اما چیزی به تماشاگر دادن و او را به فکر واداشتن٬ کار مشکلی است.   عکس: کوروش رنجبر

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code