پرسه‌ای در پرورشگاه مژدهی
۱۳۹۴/۰۵/۲۲ ۰۷:۰۲ چاپ
  بهرنگ تاجبخش *   گیل نگاه/ بهرنگ تاج بخش:   سرای یتیمان رشت

از چگونگی شکل گیری مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست در ایران سابقه مدونی وجود ندارد، همین طور تاریخ مشخصی که بتوان رویش تکیه کرد و روند قابل بررسی و دقیقی را ارایه داد. با این وجود موضوعی که اکثریت مراجع قابل دسترس به درستی اش صحه می گذارند، گشایش پرورشگاه های خیریه خصوصی به دست خیرین ایرانی است که بدون استفاده از کمک های دولتی، این مراکز را تحت نظارت خود تاسیس کردند و در گسترش اش کوشیدند.

از میان خانه هایی که آن سال ها برای نگهداری ایتام در کشور ایجاد شدند، شاید مهم ترین شان «سرای یتیمان رشت» بود که به همت مرحوم «کاظم مژدهی» و همسر فقیدش «افسر مژدهی» در سال ١٣١٤ افتتاح شد. این زوج با ویران کردن پنج باب خانه شخصی پایه گذار موسسه ای شدند که طی سالیان متمادی صدها کودک بی سرپرست در آن مورد حمایت قرار گرفته و رشد کردند؛ خانه ای که همین حالا هم سرپناه تعداد زیادی از کودکان گیلانی است.

زمانی میهمانان کوچک مژدهی ها، بیشتر بچه های بی سرپرست بودند که والدین خود را به هر دلیلی از دست داده اند. اما حالا چند سالی است، کودکان بدسرپرست هم به این مجموعه اضافه شده اند. بدسرپرست یعنی کودکانی که پدر و مادر دارند اما سرپرستانی هستند که جز درد و رنج و غربت و آوارگی، چیزی به فرزندان شان هدیه نکرده اند.

ازدحام

ساختمان اصلی سرای یتیمان رشت که حالا «خانه شبانه روزی مژدهی» خوانده می شود، در خیابان شهید مطهری و میان شلوغی رفت و آمد آدم ها به حیات خود ادامه می دهد؛ آدم هایی که خیلی هایشان به گفته مدیر موسسه، ٨٠ درصد هزینه های جاری خانه را تامین می کنند. سرم را برمی گردانم و در ازدحام خیابان گم می شوم. چیزی این میان انگار درست نیست...

اتاق مددکاری روبه روی باشگاه ورزشی قرار دارد که بچه های مجموعه در آن فعالیت می کنند. از کلاس های بدنسازی و فوتسال گرفته تا ورزش های رزمی. مدیر بخش مددکاری خانم «شریفی» با خوشحالی خبر می دهد که همین بچه ها {چند سال قبل} در مسابقات جهانی تکواندو که در کشور فرانسه برگزار شده بود، قهرمان شدند. هر دو لبخند می زنیم.

«این بچه ها استعداد دارند. ما هم هرچقدر در توان مان باشد برایشان هزینه می کنیم. ارزشش را دارد آقا! اینها بااستعدادند.» مددکار این مجموعه می گوید که کلاس های مختلفی مثل شنا و رانندگی را با همکاری نهادهای مختلف و رایزنی با آموزشگاه ها برای بچه ها برگزار می کنیم که اکثرا نتیجه خوبی می دهد. اینها تشنه یادگیری اند. عرض یک ساعت مدام خانم شریفی را سوال پیچ می کنم؛ کودکی و تنهایی و دنیایی از مشکلات و تحمل سخت بی کسی. مگر می شود بچه گریه کند و مادرش را نخواهد؟ من هنوز هم گاهی مادرم را می خواهم! تکلیف روح غمگین این بچه ها چه می شود؟ «کودکانی که در این مرکز نگهداری می شوند در حال حاضر از لحاظ روحی، در وضعیت مناسبی قرار دارند و نسبت به بچه های عادی که در خانواده های معمولی رشد می کنند، در شرایط مساعدی به سر می برند. کودکانی که در بدو ورود، دچار آشفتگی و به هم ریختگی شدید روحی و عاطفی بوده اند و به مرور با مراقبت های مختلف جسمی و روانی بهبود پیدا کردند. گاهی اما ناسازگارند. مثل خیلی از کودکان دیگر و این هم زیاد غیرطبیعی نیست. حق دارند.»

راست می گوید. حق دارند. من هم گاهی ناسازگار می شوم. صدای بازی بچه ها از حیاط، پرتم می کند به کودکی. مامان؟ ناسازگاری ام را بغل ات گریه کنم؟

IMG16042935

خانه را هم بزرگ تر کرد

گشتی در مجموعه می زنم. ناخودآگاه ذهنم به سمت زوج مژدهی پرواز می کند و آن روزهای دور؛ زمانی که گیلان به یکی از کانون های تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران تبدیل شده بود: ١٣١٤، چند سال پس از نهضت استقلال طلبانه جنگل، گسترش شهرها، تاسیس آموزشگاه های متعدد و ارتقای سطح فرهنگ شهروندان رشت. کاظم مژدهی معروف به «معتمد همایون» در همین روزها، دست از تمام فعالیت های سیاسی- انقلابی خود کشید و به امور خیریه روی آورد. با موافقت همسرش بانو افسر، کودکان یتیم شهر را جمع کرد و در خانه خود جا داد. تعدادشان که زیاد شد، خانه را هم بزرگ تر کرد. دو نفر آدم بودند و خانه ای که پس از مدت ها صدای گریه بچه از آن بلند می شد. آنها صاحب فرزند نبودند. فرزند تنی نداشتند! یتیمان گیلان زمین اما صاحب پدر و مادری مهربان و عزیز شدند که پس از گذشت سال ها و عبور حوادث بسیار، هنوز شهرت شان به نیک نامی و مردم داری بر زبان ها جاری است.

پس از ٢٠سالگی

مجموعه بزرگ تر شده است؛ ساختمان های بیشتر و امکانات مناسب تر. بچه ها پس از تحویل گرفته شدن از سازمان بهزیستی و نسبت به گروه سنی ای که در آن قرار دارند در ساختمان های مجزا تقسیم می شوند. شش تا ١٠ سال، ١١ تا ١٥ سال و ١٦ تا ٢٠ سال. پس از ٢٠سالگی چه؟ خانم شریفی می گوید: «بعد از اینکه بچه ها ٢٠ساله شدند، ما آنها را ساماندهی می کنیم. برای آنها شغل مناسب و شرایط ازدواج را فراهم کرده و هزینه های ازدواج آنها را نیز متقبل می شویم و هر کار دیگری نیز که از دست مان برآید انجام می دهیم. یعنی اینکه ارتباط این بچه ها با ما ادامه پیدا می کند تا زمانی که از همه نظر غنی شوند و احساس نیاز به ما نداشته باشند.»  مددکار مجموعه معتقد است که بزرگ ترین مشکل این بچه ها مساله اشتغال است؛ پس از ٢٠سالگی. وقتی که دیگر بچه نیستند و زمانش رسیده با واقعیت های جامعه روبه رو شوند.

اشتغال و مسکن، غول مرحله آخر نسل من است و مسلما این موضوع برای بچه های بی سرپرست مشکل بزرگ تری است. پس از ٢٠سالگی و سربازی و بیکاری و همه چیزهای سخت، عاقبت شان چه می شود؟ «خدا بزرگ است.»

«هاکلبری فین» و پدر دایم الخمرش

در محوطه قدم می زنم. چند نوجوان در گوشه ای ایستاده اند و صحبت می کنند. نزدیک می شوم، لبخند می زنند. خوشم می آید و چیزی گوشه قلبم که دقیقا نمی دانم کجاست فرو می ریزد. از یکی از بچه ها پرسیدم، کلاس چندمی؟ گفت: اول راهنمایی. پرسیدم مدرسه را دوست داری؟ «خیلی زیاد. می خواهم آدم مهمی بشوم. می خواهم فرزندانم به وجود پدرشان افتخار کنند.» همچنان لبخند می زند.

تیم مددکاری مجموعه می گویند که پس از بزرگ شدن بچه ها و اتمام تحصیل شان سر و کله والدین پیدا می شود. پدر و مادرهایی اکثرا معتاد و غیرموجه که یا به دلایل مختلفی کودکان شان را رها کرده اند یا مراجع قضایی به دلیل بی کفایتی آنها را از حضانت فرزند منع کرده اند. اینجاست که مشکل اصلی آغاز می شود؛ مشکلی که بعضا گریبان بدسرپرست ها را می گیرد و ضربه های جبران ناپذیر روحی و عاطفی به آن ها وارد می کند. کودکان بسیاری در «خانه مژدهی» رویای فرزند خواندگی و عضویت در خانواده را دارند که به دلیل مخالفت والدین و مشکلات قانونی پیش رو، هرگز آرزویشان رنگ واقعیت نمی بیند.  این ماجرا غمنامه ای شده که سرنوشت بچه های زیادی را تحت تاثیر قرار می دهد؛ شاید همان قصه «هاکلبری فین» و پدر دایم الخمرش، ترس کودکانه نسل من...

تنها در باران

از موسسه بیرون می آیم. دوباره باران گرفته و این بار حوصله منتظر اتوبوس ایستادن ندارم. راه برگشت را پیاده گز می کنم و لحظه ای تصویر محو آن لبخند از چشمانم پاک نمی شود. می خواهد درس بخواند. پدر خوبی برای بچه هایش باشد. پیشرفت کند و حقش را از این زندگی بگیرد. چقدر زیبا امیدواری می دهد. لبخند و امیدت را با هم خریدارم پسرک!

9297_754

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code